Menu
S     H     O     U     T        B     O     X

دیدید خیلیا وقتی یه چیزی بلدن دوس ندارن بقیه اونو یاد بگیرن یا بتونن انجامش بدن؟ مثلا منافع خودشونو در خطر میبینن و میترسن بقیه به جایگاهی که اون داره برسن؟ بنظر من واقعا این فکر اشتباهه و اگه دانشی که در هر زمینه وجود داره با دیگران به اشتراک گذاشته بشه کل جامعه رشد میکنه و در نهایت سودش به همه میرسه و فکر اینکه با پایین نگه داشتن بقیه سعی کنی ازشون بالاتر باشی مثل این می مونه ↓↓↓↓↓

Valentine

Afshin

آدمها فکر می کنند اگر یک بار دیگر متولد شوند جور دیگری زندگی 
می کنند
شاد وخوشبخت و کم اشتباه خواهند بود
فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند
محکم و بی نقص
اما حقیقت ندارد
اگر ما جسارت طور دیگری زندگی
کردن را داشتیم
اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم
اگر آدم ساختن بودیم
از همین جای زندگیمان به بعد را 
مى ساختیم

منتظر دوباره زندگی کردن نباشید

شب بخیر

حیوون مورد علاقم بعد از ببر , پانداست یاد مسئولین کشور میفتم

خانم ۴۵ ساله ای بر اثر حمله قلبی در بیمارستان بستری بود.
در اتاق جراحی لحظاتی مرگ را تجربه کرد وقتی که عزراییل رو دید از او پرسید:
آیا وقت من تمام ا ست؟!
عزرایل گفت:نه شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگه عمر می کنید .....
،،،،، پس از بهبودی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:
۱- کشیدن پوست صورت
۲- لیپو ساکشن
۳- جمع و جور کردن شکم .
و کاشت گونه و تاتوی ابرو 
و به رنگ کردن موها و سفید کردن دندوناش هم مشغول شد !!!.
یه هفته ، بعد از اتمام آخرین عمل زیبایی هنگام مرخص شدن از بیمارستان در حالی که میخواست از خیابون رد شود با یه ماشین تصادف کرد و کشته شد !!!
وقتی با عزراییل روبرو شد پرسید: مگه جنابعالی نفرمودید من ۴۳ سال دیگه فرصت دارم چرا. جانم را گرفتی؟؟؟؟؟ 
عزراییل گفت :
اِ اِ اِ تو بوودی ؟؟؟؟
چقدر عوض شدی به این برکت نشناختم شرمنده

...

Afshin

Hi

Afshin


سلام عشقا ♥♥♥



دیشب یکی شبیه تو بخوابم آمد
آنقدر شبیه که من...
اما همان اول خودش را لو داد
بی هوا
"دست هایم را گرفت"


تو به من گفته بودی یک رستوران خیلی گران در چین هست که غذاهای خاصی دارد و می خواهی در آن سفر آنجا غذا بخوری. من گفته بودم مگر چه چیزهایی توی آن رستوران هست؟ گفته بودی مثلا قورباغه زنده! قورباغه را فلج می کنند که نتواند حرکت کند. بعد می خورند... گفته بودم چقدر چندش آور و وحشیانه. تو گفته بودی خودش که حس نمی کند؛ فلج است! بعد من گفتم: "چه فرقی داره؟ مهم اینه که هنوز هست... ما وقتی حیوونا رو میخوریم که اونا دیگه نیستن. وقتی نیستن نمی فهمن که ما می خوریمشون."
 وارد رستوران که شدیم چشم هایم را روی میزها می چرخاندم. توی تمام بشقاب ها دنبال قورباغه زنده می گشتم. تو دستم را می کشیدی و من انگار که وزنی نداشته باشم مثل یک بادکنک دنبالت کشیده می شدم. نگاهم روی میزها بود. یکی از چشم بادامی ها نگاه معناداری به من کرد. از تو پرسیدم اون چیه مرده داره می خوره؟ شکل کله بچه آدمه! تو گفتی: "آره، تو سایت رستوران خوندم اینجا جنین آدمم داره. می دونستی یکی از گرون ترین غذاهای دنیاس؟"
گفتم: "اه کثافتای لجن... حتما بعد یه مدت جنین زنده هم میاد تو منوشون!"
_ سخت نگیر عزیزم. واسه یه بار تجربه بد نیست. من از بچگی دوست داشتم یه بار گوشت آدم بخورم!
_ باز داری حالمو به هم می زنی...
 یک لحظه وزن پیدا کردم و ایستادم. چشمم به سر بدون تن قورباغه ای افتاد که داشت پلک می زد. به من گفتی: "همون میز خوبه؟" به سمت میز رفتم و روی صندلی نشستم. 
 گارسون که آمد به انگلیسی سفارش های از پیش تعیین شده را گفتی. قورباغه زنده با یک نوع شراب برای تو، میگو با آب و زیتون برای من. تا وقتی غذا را بیاورند سرم را به اطراف می چرخاندم. به چهره چشم بادامی ها و توریست هایی که با ولع داشتند غذا می خوردند نگاه می کردم. از تمامشان متنفر بودم. حتی از تو که بی صبرانه منتظر قورباغه زنده بودی... بالاخره دو گارسون غذاها را با تشریفات مخصوصی آوردند. سریع دنبال قورباغه گشتم. میان ظرف های لوکس و سبزیجات تزئینیِ زیبا، چشم هایش را دیدم... طوری به اطراف نگاه می کرد که انگار نمی دانست قرار است تا چند دقیقه دیگر چه جنایتی در حقش بشود. گارسون آن را جوری گذاشت جلوی تو که چشم هایش به سمت من بود و پشتش به تو. نفهمیدم گارسون ها کی رفتند؟ روی تن سبز قورباغه خالهای مشکی بود. تو گفتی: "به چی نگاه می کنی؟ اگه دلت خواسته میذارم یه کم از غذای من بخوری..." 
 جوابت را ندادم. هر لحظه بیش تر از تو متنفر می شدم. چنگال را گذاشتی روی پای قورباغه و با کارد قسمتی از گوشت  پایش را بریدی. قورباغه تکان خفیفی خورد. پلک هایش چندبار پشت سر هم باز و بسته شد. تکه گوشت خام و سفید را توی دهانت گذاشتی. از حالت جویدنت معلوم بود که گوشت سفتی است. با دهان پر که تکه های گوشت قورباغه داخلش مشخص بود گفتی: بد نیست. چرا مات موندی؟! به بشقابم که پر بود از میگوهای سرخ شده نگاه کردم. دلم بهم خورد. فکر کرد هر کدام از میگوها دو چشم دارند که با آن مرا تحقیر می کنند، اما نه. آنها دیگر نبودند. دوباره به چشم های قورباغه نگاه کردم. تو همچنان که لقمه اولت را می جویدی یک تکه دیگر از پایش را بریدی. قورباغه اینبار تکان محکم تری خورد. پلک هایش را روی هم فشار داد و با کمی مکث باز کرد. اما نمی توانست فرار کند. خودم را تصور کردم که قورباغه به دست در خیابان های پکن در حال دویدنم. وقتی گیلاس مشروب قرمز را برداشتی با خودم گفتم: "حالا وقتشه..."
 قورباغه را برداشتم و به سمت در رستوران دویدم.  خیلی لیز بود. هر آن ممکن بود از دستم بیفتد. "بِل بوی" با مکث در را برایم باز کرد. تعجب کرده بود. قورباغه را به لباس کاموایی ام فشار دادم که لیز نخورد. تا می توانستم قدم هایم را دراز می کردم. به چهارراهی رسیدم. سرم را برگنداندم. تو را دیدم که پشت سرم می دویدی. فاصله ات خیلی زیاد نبود. چشمم به جوی آب کنار خیابان افتاد. خم شدم و قورباغه را داخل آن انداختم... فکر کردم اگر قورباغه در آب جوب بمیرد بهتر است از اینکه وقتی هست، خورده شود...


http://zahraaghaee2.blogfa.com

پشت در

Afshin


همیشه صدای جیغ و دعوا از خونشون میومد؛ اما اون دفعه صدای جیغ ها فرق داشت. اصلا صدای دعوا نبود. همیشه فقط صدای مامانه میومد که بابائه رو می بست به فحش، میگفت: "تو فکر میکنی من خرم؟" می گفت: "وقتی از خونه میری بیرون به خودت عطر می زنی معلومه یه خبری هست! ولی کور خوندی. بالاخره که میفهمم. اگه بفهمم زندگیتو بچه هاتو به آتیش می کشم." صدای جیغش انقدر بلند بود که تا هفت تا آپارتمان اونورترم می رفت. چه برسه به ما که واحد دیوار به دیوارشون بودیم. مرده معمولا ساکت بود. البته اونم یه وقتایی داد می زد... حتی یه بار در خونه رو محکم کوبید و گفت: "دیگه اگه منو دیدی پشت گوشتو دیدی... این خونه-زندگی، اینم تو." ولی باز پس فرداش تو پارکینگ دیدمش که میوه به دست داشت میرفت خونه. کلا از این دعواها زیاد می دیدیم. دو روز بعدشم می دیدیم زنبیل به دست و خندون دارن میرن گردش... دیگه برامون عادی شده بود... ولی اون دفعه فرق داشت. صدای جیغ کشدار بچه ها میومد. دختره با گریه میگفت: "مامان، مامااااان توروخدا..." ما فکر کردیم بازم مثل همیشه یه ساعت بعد تموم میشه. دیگه کلافه شده بودیم. صدای جیغ پسره که بیشتر بود قطع شد. ولی بعدش صدای اون یکی بلند شد. جیغ میزد میگفت: "پوریا، پوریا" صداش بلند تر میشد. بعد دیدیم محکم داره میکوبه به در میگه: "کمک کمک" 
 ما گفتیم لابد خبریه. چادر نمازامونو سر کردیم رفتیم پشت درشون. پشت سر هم کوبیدیم به در. بچه جیغش بلند شد. دستگیره در چندبار بالا پایین رفت. بعد صدای جیغ دختره مبهم شد. انگار یکی جلوی دهنشو گرفته باشه. صدای پسره نمیومد. بابام گفت: "برید کنار درو بشکنم." اولش هرکاری می کرد در باز نمی شد. جیغ دختره به ناله تبدیل شده بود. بالاخره در شکسته شد. سه تایی پریدیم تو خونه... دختره رو راهرو افتاده بود. سرش خونی بود. پسره وسط هال افتاده بود. صورتش سوخته بود. کنارش یه کتری بود که ازش بخار بلند میشد. زنه نشسته بود وسط هال. لباساش پاره... دسته ای از موهاش تو دستش بود...

 

http://zahraaghaee2.blogfa.com

crazy friends

if you have crazy friend you have everything ...

هوا چطوره؟ my city
music
James horner
My Immortal Evanescence
music
James horner
James horner FOR THE LOVE
music
James horner
Whithin-Temptation Forgiven
آخرین نظرات
نویسندگان