Menu

داستان هایی درباره ی جن 15+

سه شنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۴:۳۱ ب.ظ
Afshin

خانه ی قدیمی:

 من مادر بزرگ پیری داشتم که توی یه خونه خیلی قدیمی در یکی از محلهای پایین شهر زندگی میکرد و اونهایی که قمی هستند من آدرس خونه مامان بزرگمو بهشون میدم که برن و خونه رو ببینن البته الان بعداز فوت مادر بزرگم در خونه رو از چوبی به آهنی تغییر دادیم.

همیشه یادمه مادر بزرگم تنها زندگی میکرد و بابابزرگم قبل از بزرگ شدن بابام فوت کرده بوده همیشه مادر بزرگم میگفت : ننه جون از اونا میان منو قلقلک میدن و منو اذیت میکنن طوری که حالم بهم میخوره همیشه یادمه قیچی زیر متکاش میگذاشت ولی بازم اذیتش میکردن تا حدی که گاهی میگفت ننه وسایل خونه رو جابه جا میکنن و میز رو میکشن اینطرف و اونطرف بهشون میگم نکنید ولی گوش نمیدن.

 

من میترسیدم اما چرا دروغ بگم باور نمیکردم گاهی مادر بزرگم میگفت ننه چرا ظهر ناهار میخوردم دم در ایستاده بودی و هرچی بهت گفتم غذا بخور گوش نکردی؟؟؟ . درصورتی که من ظهر اصلا اونجا نرفته بودم.

 

همیشه دلم میخواست صحت گفته های اونو باور کنم تا اینکه یک شب تابستون پیشش موندم و توی حیاط روی تخت دراز کشیدم با وجودی که میترسیدم اما نیروی کنجکاوی بر من غلبه کرده بود دقیقا روبروی من یه ایوون تقریبا بزرگ بود و من پایین توی حیاط کاملا ایوون رو میدیدم و مطمئنم بیدار بودم چون از ترس خوابم نمیبرد...

 

کمی از شب که گذشت دیدم یه زن با موهای مشکی بلند که موهاش خیلی ضخیم بود از زیر زمین اومد بیرون قلبم داشت میترکید از ترس از پله ها بالارفت و دقیقا پشت به من ایستاد نای حرکت نداشتم و حتی نمیتونستم فریاد بزنم روی تخت نشستم و فقط بهش نگاه کردم، یادم بود که میگفتن از ما بهترون یا جنها سم دارن واسه من به پاهاش نگاه کردم بخدا به اون کسی که همه ما رو افریده قسم پاهاش سم داشت باور کنید به خاک و مامان و بابام قسم سم داشت برگشت و به من نگاه کرد و من دیگه نفهمیدم چی شد و از هوش رفتم...

 

 

برجک :

روز اولی بود که پامو میذاشتم تو پادگان...
پادگانمون وسط کویر های شهرستان میبد توی یزد بود
وسط مرداد ماه بود هوا خیلی خیلی گرم بود و هرجارو که میدیدی فقط کویر بود
جو پادگانم خیلی جو سنگین و فوق العاده نظامی تر از نظامی بود
کسی با سربازای جدید حرف نمیزد و بهتره بگم اصلا آدم حساب نمیکردن
سنگین ترین کارا رو دوش سربازای جدید بود
از همون روز اول ورودم به هرکی میرسیدم ازم میپرسید جدیدی ؟ میگفتم آره میگفت بالای برجک خوش بگذره...!!

 

 

منم متوجه حرفشون نمیشدم پیش خودم فکر میکردم برجکم یه پسته دیگه مثله بقیه پستا ... اولش پستای تیمی مثل گشت و نزدیک پادگان رو بهم دادن تا توجیح بشم تو کل این مدت هم سربازا و فرمانده ها کلی داستان از جن و دیو و ارواح که تو پادگان بود برامون تعریف میکردن و میگفتن هر چندوقت یکبار یه سرباز اینجا روانی میشه و میفرستنشون خونه حتی چنتاشون معافیت دائم گرفتن منم پیش خودم گفتم سربازا زرنگن اینطوری خدمت رو دور زدن...!

یکی دو هفته این طوری گذشت تا اینکه من با یکی از سربازای نسبتا قدیمی آشنا شدم و طولی نکشید که رفیق شدیم ازش پرسیدم داستان برجک چیه؟؟؟؟ گفت تو این پادگان بیش تر از 10 تا برجک هست همشون به هم نزدیکن اما فقط یدونشون از همه خیلی دورتره که تقریبا سمته کوههای پشت پادگانه و خیلی ترسناکه شایعه شده اونجا پر از جنه ... و کسی پست نمیده اونجا غیر از جدیدا و سربازای تنبیهی ...! ازش پرسیدم تا حالا اونجا پست دادی؟؟؟ گفتش آره هزار بار اما من که چیزی ندیدم شاید فقط ترسوها میبینن اما یه شب یه سرباز از ترسش تشنج کرد رنگش مثل گچ شده بود و زنگ زدن به خانوادش و اومدن بردنش...!

خلاصه بعد از مدتها نوبت به من رسید که برم بالای همون برجک سربازای قدیمی خیلی چیزا تعریف میکردن اما راستشو بخواین همش به خودم فحش میدادم که چرا اومدم خدمت... بالاخره ماشین رسید به برجک ( برجک فاصلش زیاد بود و با ماشین عوض میکردن پستارو) بسم الله گفتم و رفتم بالا همه چی باهام بود بی سیم و اسلحه و یه فانوس کوچیک ....

خلاصه تنها شدم و تا جا داشت با دوربین دور و برمو نگاه میکردم که ببینم چیزی به چشمم میخوره یا نه 1 ساعت از پستم گذشته بود همش خدا خدا میکردم تموم بشه که دیدم به نفر از سمته کوههای پشت پادگان داره میاد سمتم ... اولش فکر کردم گشته اما نه یه پسر جوون با یه لباس خاکستری دقیقا مثل لباسای خودمون نزدیک تر شد میخواستم شلیک کنم اما ترسیدم توهم باشه و دردسر درست بشه برام انقدر اومد جلو که تونستم صورتشو ببینم خوب که دقت کردم دیدم خودمم!!!!!

 

اصلا باورم نمیشد صحنه ای رو که میدیدم یهو انگار سرم سنگین شد و بدنم نمیتونست سرمو نگه داره از برجک اومد بالا وقتی چشمام تو چشماش افتاد، دیدم دقیقا خوده خودمم ، چشمای خون افتاده و صورت سیاهی داشت و یه لبخند شیطنت امیز رو لباش، زانوهام سست شده بود و میلرزید و فکم قفل شده بود ، دستامو نمیتونستم تکون بدم فقط چسبیده بودم به دیوار و لبام همش میلرزید،
اومد جلو تر قلبم داشت از جا در میومد تا نزدیکم شد یه سیلیه محکم بهم زد و از حال رفتم ... وقتی بیدار شدم دیدم همه دورم جمعند تو بیمارستان و دکتر بهم گفت حالت خوبه ؟؟ اما من نمیتونستم حرف بزنم .. اشکم درومد ولی هرکاری کردم نتونستم حرف بزنم. .... بالاخره منو فرستادن تهران و بعد از شش ماه تونستم حرف بزنم و انتقالی گرفتم اومدم تهران...

 

 

لامپ های روشن و خاموش

چند ماه پیش عصرپاییزی ، خونه تنها بودم داشتم تلویزیون نگاه می کردم ، هوا کم کم داشت تاریک می شد ،رفتم همه ی لامپها ی اتاق ها و حیاط رو روشن کردم دوباره اومدم تلویزیون نگاه کنم ، بعد از مدتی ناخودآگاه احساس خوف و ترس کردم، در حالی که بارها و بارها من روزها و شب ها خونه تنها مونده بودم و این اولین بار بود که بی دلیل می ترسیدم ، احساس می کردم کسی به جز من هم تو خونه اس و حرکاتمو زیرنظر داره و مواظب منه ، پیش خودم گفتم شاید تنهایی باعث همچین احساسی شده ،

برا همین زنگ زدم به مامان و بابام و پرسیدم که کی از عروسی برمیگردن ، اونا هم گفتن که ساعت 9 ، 10 شب میان... سه چهار ساعت تنهایی تو اون شرایط برام واقعا سخت بود ،یا باید سه چهار ساعت تو اون سرما میزدم بیرون یا از دوستان و آشنایان دعوت می کردم بیان خونمون ، پس زنگ زدم به دو تا پسرعموهام و سعی کردم بدون اینکه متوجه ترس من بشن دعوتشون کنم تا بیان، گفتم که آهنگهای جدید دانلود کردم فلش مموریشونو بیارن تا آهنگ بزنم ، خوشبختانه اونا هم قبول کردن ولی بیست ، سی دقیقه طول می کشید تا اونا برسن ، به ناچار صدای تلویزیونو زیاد کردم و سعی کردم خودمو مشغول نگه دارم ... ولی رفته رفته احساس ترس و خوف من بیشتر می شد و صورتم از ترس عرق کرده بود...

 

 

 

بعد بیست دقیقه دیگه نتونستم بمونم، پیش خودم گفتم الانه که برسن، چند دقیقه بیرون باشم بهتر از این که اینجا تنها باشم ، رفتم کاپشن و کلاهمو برداشتم و پوشیدم، چراغهای اتاق رو خاموش کردم ، فقط چراغ حیاط رو روشن گذاشتم ... اومدم در حیاط رو باز کردم رفتم بیرون تا خواستم در رو ببندم پسر عموم داد زد نبند اومدیم ... بعد سلام و احوال پرسی پرسید جایی می خواستی بری ؟ منم برا اینکه متوجه قضیه نشن گفتم نه می خواستم برم یک کم برا امشب میوه و تخمه و آجیل خرید کنم تا دور هم خوش باشیم ! پسر عموهام نذاشتن گفتند فقط نیم ساعت می تونند باشند چون کار واجبی دارند باید برند ... حالا من مونده بودم که بعد نیم ساعت که اینا رفتند می خوام چیکار کنم ....

 

با هم رفتیم تو خونه وارد حال شدم کلید چراغ رو زدم روشن نشد ، رفتم کلید چراغ اتاقهای دیگه پذیرایی ، خواب ، آشپزخانه رو هم زدم بازم روشن نشدن ، با نور موبایل کنتور برق را رو هم چک کردیم درست بود بعد چند دقیقه تلاش ، پسرعموم گفت حتما لامپها اتصالی چیزی شده سوختن ، چهار پایه آوردم رفتم بالا لامپ رو چک کنم دیدم لامپ باز شده و هر لحظه امکان داشت بیافته پایین، انگار یکی لامپها رو باز کرده بود ،لامپ رو سفت کردم روشن شد، در کمال ناباوری تمام 5 لامپ داخل خونه شل شده بودند ... بعد اینکه لامپها روشن شدن قضیه رو برا پسرعموهام تعریف کردم ، اونا هم گفتند بهتره امشب اینجا تنها نباشی و تا اومدن مامان بابات با هم بیرون باشیم ....

 

با ماشین 3 ساعتی گشتیم و شام رو هم بیرون خوردیم ولی همش تو ذهنم این سوال بود که کی می تونه در عرض بیست سی ثانیه همه ی لامپ های خونه رو باز کنه و بعد در بره!

 

 

بعد اینکه مامان بابا اومدن ماجرا رو تعریف کردم ولی اونا زیاد جدی نگرفتند ، بابام گفت که لامپ ها رو من شل کرده بودم و از این حرفا که من نترسم ....

چهار پنج روز بعد این ماجرا پدرم خونه تنها بود و من و مامانم رفته بودیم شهرستان ،پدرم تعریف میکنه :

همه ی چراغها رو خاموش کردم و گرفتم خوابیدم ... حول حوش ساعت 2 بود که از خواب پریدم دیدم چراغ اتاق خواب روشنه رفتم پذیرایی دیدم چراغ اونجا هم روشنه ، همه ی پنج لامپ خونه روشن شده بود ... بابام میگه زیاد جدی نگرفتم گفتم شاید از بس خسته بودم یادم رفته خاموش کنم...چراغها رو خاموش کردم گرفتم خوابیدم بعد نیم ساعت دوباره با نور لامپ اتاق بیدار شدم بازم همه ی لامپ ها روشن شده بود ... این بار رفتم آشپرخونه یک چاقو برداشتم همه ی کمد ها اتاقها ، دستشویی، حمام رو گشتم ولی کسی نبود ، اتاقها رو هم قفل کردم، اومدم پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم، صداشو قطع کردم ،چراغها رو هم خاموش کردم .... رو مبل دراز کشیدم ولی با نور تلویزیون چشممو دوخته بودم به کلید لامپ ، تا ببینم کی لامپ ها رو روشن می کنه ....

یک ساعتی منتظر موندم خبری نشد یواش یواش داشت خوابم می گرفت و چشمام بسته می شد که یهو دیدم چراغها روشن شدن ولی چیزی ندیدم ... فوراً از مبل بلند شدم رفتم سمت کلید لامپ دیدم به پایین فشار داده شده و روشن شده ... در ها رو چک کردم دیدم قفله ...

پدرم اون شب تا صبح بیدار مونده بود و فردا ماجرا رو برا دوستاش تعریف می کنه و اونا هم چند سوره از قرآن و دعا رو سفارش می کنند که بخونه ، بعد از اون شب دیگه این اتفاق تکرار نشد ....

 

 

 

سوال عجیب

دوستی تعریف می کرد که در یکی از مهد کودکهای یه شهر بعد از اینکه مربی آموزشی راجب بهشت و جهنم و شیطان و خدا صحبت کرد دختربچه ی پنج ساله سواله عجیبی پرسید که این داستان رو از زبان مربی آموزشی تعریف می کنم

مثل همیشه تا وارد کلاس شدم همه ی بچه ها بلند شدن و همون خوش آمد گویی همیشگی رو با هم گفتن. بعد از کمی خوش وبش گویی با بچه ها گفتم که امروز قصد دارم داستان حضرت آدم و شیطان رو براتون تعریف کنم از بچه ها پرسیدم کسی این داستان رو بلده؟ همشون ساکت شدن که ناگهان دختربچه ای که ردیف جلو نشسته بود گفت خانم این داستان رو عموم دیشب برام تعریف کرد من هم بی اختیارگفتم آفرین دختر خوب بیا جلو و این داستان رو برا بچه ها تعریف کن

 

 اون هم اومد جلوی وایت برد و شروع کرد به تعریف داستان حضرت آدم و شیطان ، که چه جوری شیطان حضرت آدم رو فریب می ده ، بعد از اتمام داستان به بچه ها گفتم که براش دست بزنن و تشویقش کنن تا بره سر جاش بشینه ، بعد از تشویق بچه ها دیدم دختربچه هنوز اونجاست و داره به من نگا می کنه بهش گفتم عزیزم چی شده؟ چرا نمی ری سرجات بشینی؟دفعه بعد یه داستان دیگه برا بچه ها تعریف می کنی

 

 اونم گفت: خانم معلم یه سوال بپرسم ، گفتم بپرس عزیزم ، گفت مگه خدا زمانی که شیطان برا آدم سجده نکرد از بهشت بیرون نکرد. گفتم آره زمانی که خدواند حضرت آدم رو خلق کرد تمامی فرشته ها برای آدم سجده کردن به جز شیطان که اون هم فرشته نبود.

 

پرسید خوب اگه خدا شیطان رو از بهشت بیرون کرد پس چه جوری شیطان تونست وارد بهشت شه و حضرت آدم رو گول بزنه ، یه کمی مکث کردم ، از این سوالش جا خوردم بعد از مدتی من و من خواستم یه چیزی بگم که  دختره گفت:" دیشب موقعی که می خواستم بخوابم ، عموم بعد از این که مامان از پیشم رفت اومد و داستان رو تعریف کرد و بهم گفت که فردا این داستان رو برا بچه ها و خانم معلمتون تعریف کن و ازش این سوال رو بپرس"

 

 

 

هالای پوزان

این ماجراخیلی وقت پیش برای دایی مادرم   قبل از انقلاب و زمان شاه رخ داده این ماجرا را از زبان دایی مادرم تعریف می کنم :

یه روز زمستانی بعد از کلی خواهش و التماس از فرمانده گردان مرخصی چند روزه گرفتم و با خوشحالی به طرف خونه ، توی روستا حرکت کردم برای رفتن به روستا ابتدا رفتم ترمینال جنوب(خزانه) و بلیط اتوبوس برا تبریز گرفتم.

 

حدوده ساعت 7 عصر ماشین حرکت کرد، تمام راه پوشیده از برف بود و برف همه جا رو سفید پوش کرده بود. تمام مدت تو اتوبوس به روستا و خانواده ام فکر میکردم که مدتها دور از اونا بودم، چیزی حدوده چهار ماه ....

از یه طرف خوشحال بودم که میرم خونه و از یه طرف هم نگران شاید باید به حرف فرمانده گردان گوش می دادم وتوی این روز زمستانی و سرد ، کولاکی مرخصی نمی گرفتم...

 

چون من باید برای رفتن به روستا شهرستان بستان آباد پیاده شده و از همون جا هم اگه مسیر باز باشه باید با تراکتور یا مینی بوس برم روستا . تمام شب توی اتوبوس بیدار بودم و تمامی اهالی روستا یکی یکی جلوی چشمام می اومدن...

 

 به پدرم فکر می کردم که الان باز مریض شده و گوشه خونه خوابیده یا مادرم اگه منو ببینه چه عکس العملی نشون میده یا خاله ام که بارداره و نمی دونم بچه اش دختره یا پسر  و همچنین برادرم که می دونم این همه مدت که من نبودم حتما خیلی رنج کشیده و به دختر دایی ام که قراره باهاش ازدواج کنم.

. نزدیکای سحر بود که اتوبوس به بستان آباد رسید و همون جا از اتوبوس پیاده شدم هوا خیلی سرد وابری بود و یواش یواش دونه های برف داشت می بارید.

با خودم گفتم بهتره برم یه چیزی بخورم بعد راه بیافتم چون بشدت احساس سرما میکردم ضمنا باید منتظر مینی بوس میموندم تا بیاد . رفتم طرف قهوه خانه دیدم زیاد شلوغ نیست چند دقیقه ای اونجا نشستم وصبحونه و چایی خوردم.

بعد از مدتی دیدم بارش برف شدت گرفت ، بنابراین فوری ساک و وسایلمو برداشتم و رفتم به سمت مینی بوس . مینی بوس مثل همیشه منتظر مسافرا بود و این نشون میداد که هنوز جاده بازه .

 

رفتم و سوار مینی بوس شدم بعد چند دقیقه مینی بوس تقریبا نیمه پر شد و راننده اومد و ماشین رو روشن کرد وحرکت کردیم به سمت روستا ، روستای ما آخرین روستا تو مسیر بود.

 

توی مسیر روستا بودیم که بارش برف شدت گرفت وبرف کولاک می کرد مینی بوس هم آروم آروم و با احتیاط کامل به مسیرش ادامه می داد ، مسافرا یکی یکی  داشتن پیاده می شدن من هم خدا خدا می کردم که جاده بسته نشه چون هر لحظه احساس می کردم که سرعت مینی بوس کم میشه بعدیک ساعت فقط من بودم و دو نفر دیگه ، که یهو راننده مینی بوس ماشین رو متوقف کرد و گفت عزیزان شرمنده دیگه جلوتر از این نمی تونم برم ، جاده بسته اس میترسم برم  ماشین تو برف گیر کنه.

 

 حالا ترس من فقط از برف و کولاک نبود حالا باید فکر حمله گرگها رو هم می کردم بنابراین من و دو نفر دیگه پیاده شده و با پای پیاده به سمت روستامون راه افتادیم خوشبختانه یکی از همراهام هم مقصدش روستای من بود این طوری حداقل دو نفر بودیم و  ترس از حمله گرگها کمتر می شد...

دوست من هم خیلی آدم پرحرفی بود و یه ریز در مورد همه چی صحبت می کرد چاره ای نداشتم باید تحملش می کردم بالاخره با کلی مشقت  کوهها رو پشت سر گذاشتیم.

 

 وقتی وارده جاده خود روستا شدیم  شدت بارش برف هم یواش یواش داشت کم میشد و ما بهتر میتونستیم جلومونو ببینیم، همه درختا سفید پوش شده بودن و کناره های آب رودخونه هم یخ زده بود.

 

احساس می کردم سالهاست که به روستا نیومده ام بعد از نیم ساعت پیاده روی یواش یواش می تونستم زمینها و باغهای روستا رو ببینم ، دوستم هم که کماکان به حرف زدنش ادامه می داد ولی من کوچکترین توجه ای به حرفای اون نداشتم و فقط  میخواستم هر چی زودتر به خونه برسم...

 

توی همین افکار غوطه ور بودم که یهو اون طرف رودخانه گوشه باغ  زنی رو دیدم که داره لباس میشوره ، چشامو تیز کردم تا ببینم اون کیه که توی این برف و کولاک اونم تنهایی داره لباس میشوره... 

 

تغییر مسیر دادم و رفتم طرف زنه ، نگام فقط رو اون زنه بود و دوستم هم فقط داشت حرف میزد من هر چی فکر کردم دیدم این زنه اصلا آشنا نیست و شبیه هیچ کدوم از زنای ده نیست و یه چیزی رو هی داخل آب می کنه بعد میاره بیرون،

 

با خودم گفتم این چه طرزه شستنه لباسه ، قدمامو تندتر کردم تا ببینم این زن کیه، دوستم تا دید من سرعت حرکتم رو زیاد کردم و تغییر مسیر دادم با خنده گفت رحیم خیلی عجله داری ولی مسیر روستا که این طرفه.

 

 ولی من بدون اعتنا به حرفای اون به مسیرم به طرف زنه ادامه دادم و گامهامو سریع تر بر میداشتم یواش یواش می تونستم اون زنه رو بهتر ببینم خدای من چی میبینم باز چشامو تیز کردم ،برف مزاحم دیدم شده بود ،

 

 دوباره با دقت نیگا کردم دیدم زنه یه  نوزاده پسر رو که لخته و هیچ لباسی تنش نیست هی  داخل آب میکنه و در میاره و با حرص و عصبانیت این کار رو تکرار می کنه ، نوزاد بیچاره هم فقط دست و پا می زد و هق هق می کرد و داشت خفه می شد،  با خودم گفتم این زنه حتما دیونه اس ، کدوم مادری دلش میاد همچین بلایی سر بچه اش بیاره .

 

تا اونجایی که من یادم بود توی روستای ما و حتی روستاهای مجاور زن دیونه نداشتیم ، اون زنه همچنان بچه رو داخل آب می کرد و در میاورد

 

 ، هنوز چهل متری باهاش فاصله داشتم که یهو...

 

 سرشو بلند کرد و به من خیره شد من هم یک دفعه احساس ترس و وحشت کردم و در جا خشکم زد و وایسادم دیگه هیچ صدایی رو نمی تونستم بشنوم  انگار کر شدم ، اونم همون جوری با چشای خیره و درشت خود فقط به من  نیگا می کرد و با یه دستش بچه رو زیر آب نگه داشته بود ، انگار یکی توان حرکت رو از من گرفت حتی پلک هم نمی تونستم بزنم انگار کل دنیا یه دفعه صداش قطع شده بود ، حتی صدای برف و کولاک و باد هم نمی اومد به راحتی می تونستم ، فقط صدای قلبمو بشنوم و حس کنم

 

بعد پنج یا شش ثانیه فوری بچه رو از داخل آب کشید بیرون ، خدای من بچه مثل بچه آدم نبود چشمای بچه از حدقه زده بود بیرون  و با همون حالت داشت به من نگاه می کرد،

 

 انگار بچه با اون چشای ترسناکش التماس می کرد کمکش کنم،  ولی  من  حتی نمی تونستم داد بزنم انگار یکی داشت صدا و نفسمو خفه می کرد که زنه یهو بچه رو جلوی دو دستش گرفت وبا سرعت فرار کرد طرف داخل باغ،

 

 طرز فراره زنه هم عجیب بود  زنه درحالی که دو دستشو جلوش ،صاف گرفته بود بچه رو با سرعت داشت میبرد ، بچه هم که روش به طرف من بود با چشای ترسناکش فقط به من زل زده بود و می تونستم التماسشو ببینم و من هم فقط به بچه نگا می کردم  ولی اون به سرعت داشت از من دور می شد و  با حالت زل زده نگام می کرد تا آخرین جایی که می تونستم و برف و کولاک اجازه میداد با نگاهم دنبالشون کردم...

 

یهو زنه وایساد و سرشو برگردوند طرف من  و یک لحظه نگام کرد و یکدفعه پرید پشت درختا من هم همین طور مات و مبهوت فقط نگاه می کردم که با صدای دوستم به خودم اومدم که از دور داد می زد رحیم چته؟ چرا جواب نمیدی؟ انگار بدنم یهو آزاد شد و می تونستم صدای برف و کولاک و باد رو بشنوم برگشتم نگا کردم دیدم بدون اینکه متوجه شم حدود چهل پنجاه متر با دوستم فاصله گرفتم به سرعت دویدم طرف دوستم و ماجرا رو بهش گفتم.

 

ولی اون گفت که نه زنی دیده و نه بچه ای و با حالت تمسخر و خنده به من گفت معلومه تو ارتش خیلی اذیت می شی! من هم بی تفاوت به حرفای اون ، هر دو راه افتادیم طرف خونه ، ولی تمام راه همش فکر اون بچه و زنه بودم...

 

بعد از حدود بیست دقیقه ای به خونه رسیدم و از دوستم جدا شدم و در زدم منتظر بودم که الان مادرم یا برادرم میان در رو باز می کنن هوا هم خیلی سرد بود کمی منتظر موندم دیدم خبری نشد دویاره محکم تر در زدم که صدای ضعیفه پدرم رو شنیدم که می گفت کیه؟

 

گفتم منم رحیم ، پدر در رو باز کن . اون هم با کلی مشقت اومد و در رو باز کرد.  تا دیدمش فهمیدم که باز مریض شده و خونه نشین شده بعد از روبوسی و احوال پرسی

ازشم پرسیدم تنهایی؟ گفت آره . پرسیدم پس داداش و مادرم کجاست؟  پدرم گفت چند دقیقه پیش دختر خالت با گریه و زاری اومد و گفت که خاله ات که باردار بود بچه اش تو شکمش سقط شده و مرده برای همین مادرت با دادشت رفتن خونه خالت ، تا اینو شنیدم تنم لرزید و بی اختیار گفتم بچه اش پسر بود؟ پدرم گفت آره پسر بود...

هالای پوزان = لغت ترکی. جنی که بر سر زنان باردار ظاهر میشود و سبب سقط نوزاد یا مرگ مادر میشود.

 

 

 

مسافر

عموی دوستم ساکن یکی از شهرستانهای اطراف قزوین حدود چهل داشت سرحالو سالم و شاداب حتی لب به سیگار نمیزد

متاهل بود با مینی بوسی که داشت هر روز مسافرا رو به مسیری که از وسط چنتا روستا رد میشد میبرد .

مسافرا تو مسیر روستاها یا مزارع اطراف جاده پیاده میشدن گاهی هم مسیر کوتاهی رو وسط جاده سوار مینی بوس میشدن .عادت داشت گاهی با مسافرا سر مسائل روز بحث کنه بعضی اوقات هم رابطش با مسافرا فقط تبادل لبخند بود بیشتر زندگیشو به رانندگی گذرونده بود

 خیلی واقع بین بود و برای اسایش خانوادش تلاش میکرد

پسر 17 ساله یکی از اقوامش شاگردش بود که کرایه هارو جمع میکرد در رو باز میکرد یا برا مسافرا اب میبرد.باین وصف زندگیش به ارومی پیش میرفت

اون صبح پاییزی شاگردش زنگ زد که بخاطر بیماری مادرش نمیتونه بیاد .راننده بعد از خوردن صبحانه بطرف گاراژ رفت مینی بوس رو بیرون اورد گرچه رانندگی تو هوای سرد

چندان خوشایند نبود بخصوص که امروز شاگردش هم نیومده بود

 

ماشین رو همون جای همیشگی پارک کرد و منتظر موند تک تک مسافرا سوار شن طبق معمول وقتی تعداد مسافرا بحد نصاب رسید مینی بوس رو روشن کرد و به راه افتاد

بعد از اینکه بین راه هم چند نفرو سوار کرد از اینه جلو متوجه پیرمرد خیلی سالخورده و ضعیفی شد که تمام مدت بهش زل زده بود

و اونو از اینه جلو ماشین میپایید...

از اونجاکه اواخر پاییز بود مسافرای روستا کمتر شده بودن .مردم یکی یکی پیاده شدندیگه جز اون پیرمرد و راننده کسی تو ماشین نبود پیرمرد اومد و ردیف جلو نشست

راننده نمیدونست کجا باید پیرمرد رو پیاده کنه هنوز تا اخرین ده خیلی مونده بود

نگاه خیره پیرمرد ازار دهنده بود

 راننده از پیرمرد پرسید:

"عمو کجا میری؟

پیرمرد که از اول مسیر یک کلمه هم حرف نزده بود جواب نداد راننده بی اعتنا به پیرمرد به رانندگیش ادامه داد تو مسیری بودن که فقط دشت بکر بود

هنوز چند کیلومتر تا نزدیکترین ده باقی مونده بود که پیر مرد ایستاد راننده به خیال اینکه پیرمرد میخواد پیاده شه بلند شد و در مینی بوس رو باز کرد

پیرمرد پول کرایه رو روی صندلی کنار راننده گذاشت...

موقع پیاده شدن بود که که راننده متوجه سم های پیرمرد جن شد و خشکش زد

وقتی پیر مرد جن اخرین نگاه رو به راننده انداخت و چهره واقعیشو با خباثت نمایش داد قلب راننده بیچاره که تحمل این شوک عصبی رو نداشت ایستادو در جا سکته کرد

 

خدا میدونه چند ساعت راننده نگون بخت سکته کرده تو اون سرما کف ماشین بیهوش بود بالاخره یکی از روستاییها که با موتور رد میشد متوجه مینی بوس شد

وقتی دید نمیتونه اونو بهوش بیاره اونو به بیمارستان رسوند

فردای اونروز راننده تو بخش سی سی یو بهوش اومد و با لکنت زبان و بدبختی اونچه رو که دیده بود تعریف کرد

تا پنج روز بعد بخاطر حال وخیمش تو سی سی یو بستری بود که روز ششم بعلت نامعلوم دوباره سکته کرد و دار فانی رو وداع گفت.

 

 

موجودات سفید درخشان

 قصد دارم یک ماجرا از یکی از دوستای دانشگاهیم تعریف کنم حتی دوستم  این ماجرا رو تو  کلاس درس اندیشه اسلامی برای استاد و دانشجوها تعریف کرد و استادمون پس از شنیدن ماجرا به دوستم گفت که بعد از اتمام کلاس بیاد تا بهش بگه چه کاری انجام بده تا دیگه این اتفاق براش تکرار نشه  بعد از اتمام کلاس من از دوستم خواستم تا تمام ماجرا رو برام دقیق و کامل تعریف کنه ،  این ماجرا رو از زبان دوستم تعریف می کنم:

 

بعد از آخرین کلاسم تو دانشگاه حدود ساعت ۸ شب با دوستام خداحافظی کرده و به سمت منزل دانشجویی خود که حدود ۱۰ دقیقه با دانشگاه فاصله داشت به راه افتادم .

دیدم هوا خوبه حال و هوای پیاده روی به سرم زد،  بنابراین تصمیم گرفتم مسیر دانشگاه تا منزل رو پیاده برم . من و سه دوستم یه منزل دانشجویی گرفته بودیم و قرار گذاشته بودیم هر شب یکی تدارک شام رو ببینه . از شانس من هم اون شب نوبت من بود بنابراین گفتم پیاده برم ، هم موقعه شام به منزل می رسم و هم توی راه چهار تا همبرگر می خرم ، این طوری دیگه از شستن ظرفها هم راحت می شدم. بعد چند دقیقه به ساندویچی رسیدم و چهار تا همبرگر خریدم .بعد از مدت کوتاهی به منزل رسیدم و در رو باز کردم دیدم مثل همیشه منتظر من هستن و هنوز چیزی نخوردن. بعد از خوردن شام و تماشای فوتبال رخت خوابها رو پهن کردیم و چراغ ها رو خامو ش کردیم و خوابیدیم .

  من که اصلا خوابم نمی برد و تمام ذهنم مشغول حوادثی بود که اون روز توی دانشگاه برام رخ داده بود. فکر کنم تا یک ساعت همین طور داشتم فکر می کردم و اصلا خوابم نمی برد و همش توی رختخواب به این طرف و اون طرف غلت می خوردم که بالاخره احساس سنگینی توی چشام کردم و یواش یواش داشت خوابم می برد که یهو با صدای دوستم که توی خواب حرف می زد و هذیون می گفت از خواب بیدار شدم.

 اما با خودم گفتم حتما کابوس میبینه و بعد چند ثانیه دیگه هذیون نمی گه  چشامو دوباره بستم و خواستم بخوابم که باز دوستم توی خواب شروع کرد به هذیون گفتن اما این دفعه فقط صدای دوستمو نمیشنیدم انگار صدای پچ پچ و خنده هم می اومد بنابراین کنجکاو شدم ببینم که این صداها مال کیه چشامو باز کردم و سرمو برگردوندم طرف دوستم خدای من چی میبینم ،،

 اینها کی هستن و اتاق ما چیکار می کنن دیدم چند نفر دور دوستم حلقه زده و رو زانوهاشون نشستن و با دستاشون میزنن رو زانوهاشون و می خندن و تو گوش هم دیگه پچ پچ می کنن و دوباره می خندن دوستم هم تو خواب فقط هذیون می گفت اونا هم می خندیدن.

 بدنشون خیلی سفید بود و مثل گچ بود تا من به اونا نگا کردم انگار متوجه من شده بودن و در یک لحظه و چشم برهم زدن همشون از زمین بلند شدن و فرار کردن طرف آشپزخونه ، آخری که داشت فرار می کرد به پاهاش نگا کردم دیدم پاهاش مثل مجسمه های گچیه ، اما نتونستم چهرشونو خوب ببینم چون هم تازه از خواب بیدار شده بودم و چشام هنوز تار می دیدن و هم صورت و بدنشون خیلی روشن و سفید بود . من هم بعد از فرار اونا از ترس لحاف رو کشیدم رو صورتم و تا صبح همون جوری خوابیدم .

صبح با صدای بچه ها از خواب بلند شدم و تا دوستم رو دیدم ازش پرسیدم یوسف دیشب کابوس می دیدی؟ اونم در عین خونسردی گفت: نه چطور مگه؟ ماجرا رو براش تعریف کردم ولی یوسف گفت: اصلا متوجه چیزی نشده و شب هم کابوس ندیده بقیه دوستام هم متوجه چیزی نشده بودن ، نه صدای دوستم رو شنیده بود و نه موجودات سفید رنگ دیده بودن و تنها شاهد ماجرا من بودم.

 

موجودی به شکل چوپان

پدربزرگم زمانی که ما برای تفریح به روستا رفته بودیم این ماجرا رو تعریف کرد البته به اصرارما.

پدربزرگم می گفت یه روز بعد از آبیاری مزارع داشتم برای ناهار برمی گشتم طرف خونه، که زمین بغلی، تپه مانند بود دیدم یه چوپان قد بلند بالای تپه خوابیده و کلاهشو هم کشیده رو صورتش و دستاشو هم گذاشته زیره سرش پدربزرگم می گفت من فکر کردم حتما این چوپان از ده بغلی اومده و اینجا خوابیده، اون چوپانه بالای تپه خوابیده بود و پدربزرگم هم پایین بوده ، پدربزرگم می گفت هرچی چوپان رو صدا زدم که چرا اینجا خوابیدی و اهله کدوم دهی؟هیچ جوابی نداد

 و کوچکترین اعتنایی به من نکرد  بنابراین یه سنگ برداشته و به طرف چوپانه پرتاب کرده  بود می گفت سنگ به چوپانه نخورد ولی یکدفعه چوپانه مثل دیونه ها از زمین بلند شد و

به طرف من  دوید پدربزرگم می گفت تا چوپانه از زمین بلند شد دیدم پاهاش مثل سم اسب گرد بود و چوپانه هم مثل آدمای لال نعره می کشید و داد می زد و به طرفم میومد . می گفت سرعتش هم زیاد بود وگامهای خیلی بلندی برمیداشت ، پدربزرگم می گفت من هم تا دیدم داره به طرفم میاد فوری به سمت دیگر باغ فرار کردم و بعد از مدتی برگشتم

پشت سرم رو نگا کردم دیدم وسط باغ وایساده و فقط داره به من نیگا می کنه و دیگه دنبالم نمی یاد پدربزرگم می گفت قیافه اش مثل آدما بود ولی پاهاش به شکل سم اسب بود و مثل آدمای لال درهم برهم می گفت. 

 

 

 

شبی که من جن دیدم

تابستان 19 سالگی ام بعد از امتحانات دانشگاه تصمیم گرفتم تو راهی که همیشه بهش فکر میکردم قدم بزارم. زندگی مادی و دنیا بنظرم بیش از پیش تکراری پوچ و بیهوده بود ..چاره ای نداشتم

به توصیه ی یکی از کتابهای راهنمای تصوف شروع کردم به گرفتن روزه ی اب . مدت چهل روز بود شب روز ششم بود که هوسم به اراده ام پیروز شد و یک گوجه فرنگی خوردم . روزه اب تموم شد و من قدرت اینو نداشتم که چهل روزو از سر بگیرم از فردای اونشب شروع به روزه معمولی ترک حیوانی و ترک همه چیزهای مادی لذت بخش کردم افطارم معمولا تکه ای نون و اب بود بعد از ده روز تصمیم گرفتم همزمان شروع به ذکر خوندن بکنم

تو کتاب اثرات شگفت انگیز و سحر امیزی برای هر ذکر نوشته شده بود . من اذکار دیدن عجایب رو انتخاب کردم . ذکرها عبارت بودن از یک ذکر کوتاه هزار و یک مرتبه که من هر روز ده هزارو یک مرتبه میخوندم بعلاوه یک دعای تقریبا یک صفحه ای که روزی بیست و هفت مرتبه بود و یک دعای نسبتا طولانی

اذکار خیلی خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردم اثر کردند . شب روز چهارم یا پنجم بعد از شروع ذکر خوندن بود که وقتی بخواب رفتم مثل اینکه تنم فورا خوابید اما من کاملا هوشیار بودم توی فضای سیاه و تاریک وجودم... انگار منتظر بودم . بعد از حدود دو ساعت چشمانم ناگهان باز شد انگار چشمام میخواستن از حدقه بزنن بیرون

نگاهم به سقف بود که دریای فوق العاده زیبایی رو رو سقف دیدم امواج پی در پی .. طوفان..همونطور که چشمام به سقف دوخته شده بودن من هیچ تسلطی به تنم نداشتم حتی پلک هم نمیزدم انگار سنگ بودم بعد از 15-20 دقیقه چشمام محکم بسته شدن چند دقیقه بعد بحال خودم اومدم چشمامو باز کردم خیلی خسته بودم بخواب رفتم.

این تجربه همزمان با روزه ها و اذکار هر دو شب یکبار تکرار میشد بعد از اونشب دو بار دیگه اون دریای طوفانی رو رو سقف دیدم بار سوم صخره ای هم گوشه ای بود بار چهارم یک قصر فوق العاده شبیه قصر چینی ها دیدم که دو طبقه بود بالای طبقه دوم یک درخت زیبا پر از شکوفه بود اذ نزدیکی قصر یک چشمه رد میشد

بار پنجم پروانه ای بلوری با بالهایی با گوشه های گرد که هر بالش حدود یک دست بود از بالای سرم پرواز کرد و روی دیوار نشست

اونشب انگار اون جسمم نبود و داشت ذکرای عربی نا اشنا تند تند زمزمه میکرد.

من از تجربیاتم خیلی شاد بودم فراموش کرده بودم ظاهرم شبیه یک مرده متحرک با دور چشمای سیاه و کبود شده

غرق در دنیای جدیدی که دو شب یکبار راس ساعت 1:30 تا دو شب ظاهر میشد بودم حتی یک بار ظهر وقتی کاملا هوشیار بودم چیزهایی دیدم

یک روز که داشتم یکی از کتابها رو میخوندم چشمم به دعایی افتاد که مربوط به احضار جن بود ..نمیدونم چرا اونموقع انقدر از خودم مطمئن بودم...

 

بعد از افطار غسل گرفتم چند رکعت نماز حاجت و بعد اون دعای طولانی احضار جن....

اونشب هیچ اتفاقی نیافتاد. روز بعد مادربزرگم مهمون اومد طفلک از دیدن چهره من شوکه شد فکر میکرد رو به موتم ! این شد که مادر بزرگ مهربونم بزور چنتا کتلت چپوند تو حلقم

با خوردن گوشت ترک حیوانی من باطل شده بود و من نمیتونستم بدون ترک حیوانی ذکر بخونم تصمیم گرفتم چند روز کنار بکشم روزه هارو هم قطع کردم زندگیم بحالت عادی برگشته بود .

---------------------------------------------------------

اتاق من پنجره ای بزرگ داشت که مشرف به گلخونه ی سنگی بود بالای گلخونه نورگیر بود دور گلخونه شیشه نداشت رو سنگای مرمر فقط چنتا گلدون کوچیک بود پنجره اتاقم که حدود نیم متر از کف اتاق فاصله داشت همیشه باز بود بخصوص تابستون که پنجره های نورگیر هم باز بودن و از سقف باد خنکی وارد اتاقم میشد

 

سه روز از قطع ترک حیوانی من گذشته بود شب نزدیکای ساعت دو بود و من سرحالو بیخواب مشغول خوندن یک کتاب علمی بودم .جایی که نشسته بودم از پنجره حدود یک و نیم متر فاصله داشت . یک دفعه انگار یکی به سرعت سرمو طرف پنجره چرخوند ...چشمم به چشم موجودی افتاد که درست پشت قاب پنجره بود ...

نگاهش وجودمو خاکستر کرد..چشمای متوسطش سفیدی نداشت سیاهه سیاه بود...برق مختصری تو چشماش بود مژه و ابرو نداشت سرش کمی از سر انسان کوچکتر بود سرش گوشه بالای پنجره بود معلوم بود قدش خیلی بلنده موهاش کوتاه و پر کلاغی بود. پیشونی خیلی بلندش برخلاف پوست گونه هاش صاف بود لبای باریک و دهن گشادی داشت با یه لبخند کریه که همه صورت خاکستریشو چروک کرده بود

نمیدونم چند دقیقه خیره بهش یخ زده بودم ثانیه ها مثل ساعتها میگذشت وقتی کمی بخودم اومدم خواستم اسم خدا رو ببرم که از اونجا بره .اما زبونم.. انگار زبون یه لال مادرزاد بود تنها چیزی که از زبونم خارج میشد تته پته بود مایوسانه مثل دیوانه ها دستامو تکون میدادم و تته پته میکردم ..اون تمام مدت خیره بمن با لبخند موذیانش تماشام میکرد حتی نمیتونستم فریاد بکشم انگار هیچکس نبود کمکم کنه..

بالاخره متوجه قرانی که روی میز چوبی قدیمی گذاشته بودم شدم یاٌسم امید شد تا خواستم برش دارم اون جن ناپدید شد

 

بعد از اونشب توبه کردم دیگه حتی ذکر هم نخوندم مدتها طول کشید که بحالت عادی برگردم تا شش ماه بعد ماجرا غرق در عرق از خواب میپریدم و هذیون میگفتم اگه شب یه دفعه ای کسی رو

تو گلخونه میدیدم بی اختیار تته پته میکردم انگار باز اونو دیدم

الان چند سال از اون ماجرا گذشته شاید باز هم بخوام وارد متافیزیک شم اما دیگه هیچوقت سراغ اجنه نمیرم

 

 

عروسی اجنه (ترسناک)

 

.ما یه روستا داریم که همیشه بعد از اتمام امتحانات تابستون به روستا پیش پدربزرگم می رفتیم یادمه اون سال بعد از پایان امتحانات ثلث سوم قرار شد که خانوادگی بریم دهمون.

 

 

ده ما حدود چهار ساعت با شهر تبریز فاصله داره و یکی از سرسبزترین و زیباترین روستاهای شهرستان هشترود می باشد.ماجرا از اونجا شروع شد که من با پدربزرگم برای آبیاری درختان ومزرعه راهی شدیم البته اون موقعه من هشت سال بیشتر نداشتم بعد از آبیاری پدربزرگم از من خواست که سوار دواب (الاغ) شده و به روستا برگردم من هم سوار شده و راهی روستا شدم .مسیر مزرعه تا روستا هم یک مسیر حدود بیست دقیقه ای و پر از درخت و باغ و دره بود فکر کنم ساعت حدود دو یا سه ظهر بود

 

وهمه جا هم سوت و کور بود و من هم به صورت یه وری سوار الاغ شده بودم و در حال سوت زدن بودم و مسیر رو به آرومی طی می کردم که یهو صدای دهل و آواز سورنا(به ترکی زرنا میگن) رو شنیدم صدا ضعیف بود ولی هرچه جلوتر میرفتم صدا بلند تر می شد تا این که یهو اون ور باغ مردا و زنای کوتاه قدی دیدم که داشتن میرقصیدن انگار که عروسی گرفته باشن. قدشون کمتر از یه متر می شد.اونا مثل کردها دست به دست هم داده بودند وگروهی می رقصیدن و بعضیاشون هم فقط نیگا می کردن و یکی هم دهل می زد و یکی هم زرنا من حدود۲۵-۲۰ متر با اونا فاصله داشتم قیافه هاشون از دور مثل آدم بود ولی

قدشون خیلی کوتاه بود زناشون مثل زنای ده بودند و مرداشون هم همین طور سگای کوچیکی داشتن که به درخت بسته بودن

 

لباس زناشون شبیه این عکس بود

من حدود بیست یا سی ثانیه همین طور که الاغ داشت می رفت نیگاشون می کردم تا اینجا فکر می کردم اینا حتما آدمای ده بغلی هستن و دارن عروسی میگرن اونا هم اصلا توجه ای به من نمی کردن و فقط می رقصیدن که یه دفعه یکیشون که رو تنه درخت نشسته بود وبه من نزدیک تر از همه بود سرشو برگردوند و به من نیگا کرد تا اون نیگام کرد تمام موهای بدنم سیخ سیخ شدن  قیافه اش ترسناک بود چشمای خیلی بزرگ و درشتی داشت و پوست صورتش هم کمی سیاه بود و موهای سیاهشو هم یه طرف شونه کرده بود جالب اینه که همه شون کلاه سرشون بود به جز این یکی . تا اون نیگا کرد من از ترس مثل دیونه ها از الاغ پیاده شده و جیغ و داد زنان رفتم طرف روستا .

 

 

 قیافه اش تقریبا مثل این عکس بود

کمی مونده بود برسم به روستا که یکی از اهالی روستا جلومو گرفت و گفت بچه چته؟ چرا داد و بیداد می کنی؟ من هم که زبونم بند اومده بود فقط به باغ اشاره می کردم اونم گفت بیا نشون بده ببینم کجا رو می گی؟ من هم با اون رفتم  وقتی به باغ رسیدیم انگار نه انگار هیچی نبود همشون غیب شده بودن.

این هم عکسی از محل رویت جن ها در روستا

 بعد از گذشت چند سال از اون ماجرا تازه فهمیدم که اون روز ظهر موجوداتی که دیده بودم چی بودند و اولین نفر توی ده هم نیستم که همچین عروسی رو میبینم پدربزرگ من هم از این عروسیا دیده و میگه هر موقعه اونا خیلی شاد و خوشحال میشن از خودشون بی خود و غافل میشن بنابراین قابل رویت میشن. یه کلیپ فیلم هم از محل رویت میذارم که اگه خواستین دانلود کنید


 دانلود کلیپ محل رویت اجنه

 

 

 

 

 

طلاق

زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت .تابستان 1383 زن وشوهر جوانی در یکی از شعب دادگاهها خانواده حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی اعلام کردند .

شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .

در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد .

 دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد .

من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند.

در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم. در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .

اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان و بد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند .

آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند .

در حالیکه ساز و دهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت .

محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند .

زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری .

در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند .

 زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت .

یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم .

همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .

جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری . دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود.

روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت.

او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد. زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند .

از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم.

صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند.

خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.

پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند. بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .

نظر کارشناسان این است که این زن مشکل روحی و روانی داشته و در خواب با چنگ زدن  باعث جراحت و زخم صورت و بدنش می شود و هم اکنون زن مذکور در تیمارستان بستری است .

 

 

 

بعضی مواقع تنهایی و ترس و هراس و تخیلات شدید باعث میشه که کوچکترین صدا یا خطای بینایی برامون تبدیل به کابوس شه، و هر چه بر ترسمون افزوده شه چیزها و اتفاقات عادی هم برامون مرموز و غیرعادی خواهد شد ، و بیشترین صد مه ای که انسانها می بینند از ترس خودشونو ، که باعث مشکلات شدید روحی و روانی میشه .... 

 

منبع: وبلاگ مجهولات

 

نظرات (۲۰۴)

میترسم :/
از چی؟ ترس نداره که 
  • crazy friends avatar
  • خانوم فیروزه ای ※※
  • واااااااااااااای خداااااااااااااا خیلی وحشت ناکه 
    دارم سکته میکنم افشین اینا چین تو میذاری اخه
    حال نمودی آهنگم داره که بهتر فضاسازی بشه 
    اوه اوه دیشب خوندیش؟؟ :))
  • crazy friends avatar
  • خانوم فیروزه ای ※※
  • افشین سه بار سکته زدم فقد مردم
    چندتاشو خوندی مگه؟
  • crazy friends avatar
  • خانوم فیروزه ای ※※
  • همش خوندم تقریبا :0
    واقعا یعنی اینقد مهم شدم که معذرت خواهی کردی خخخخخخخخخخ
    نه بابا چشم کور دس خودم بود نباید میخوندم :)
    بله که مهمی 
    خب تو که میترسی چرا همشو خوندی ؟؟؟ :)))
    من خوندمشون اونم شببببب :-)
    اصلا هم ترس نداشت .
    شما خعلی شجاعی
    اقا افشین مسخرمان میکنی؟؟؟囧
    حقتان است نازی خانوم
    :'(
    :))
  • crazy friends avatar
  • S҉A҉H҉A҉R҉ ....
  • یااااااااااااا 5 تن ال اباااااااااااااااا جیییییییییغ یا امزاده بیژژژژژژژژزن وای قلبم سکتیدم عادت داری به وحشت بندازیمون؟؟؟؟؟؟؟پوووووووووووووووووووووف
    ســـحــــــــــر خوشحالم که تونستم سکتت بدم :))
    امیدوارم نتونی بخوابی

    اممم...من نفهمیدم ادم و شیطان رو.الان عموی دختره شیطان بود یا جن بود چی بود کلا من از داستان چیزی نفهمیدم.

    منم به این چیزا اعقاد نداشتم من خوابم خیلی سنگین بود ولی یه بار نمیدونم چرا احساس کردم اب دهانم تموم شده خیلی تشنم بود فقط اب میخواستم خواستم اتاق چراغمو روشن کنم که چشمم به سالن افتاد و یه پسر بچه شبیه پسرخالم دیده که موهاش بلند شده و صورتش ضخمیه با اینکه پسرخالم تو یه شهرستان دیگه بود بعد دیدیم با یه لیوان اب میاد پیشم ترسیدم بیهوش شدم ولی وقتی بیدار شدم دیدم سرجامم و هیچکی به حرفمم باور نکرد.هنوزم که هنوزه با ترس میخوابم استرس دارم فقط...:(

    خواب دیدی حتما :)) 
    جالب بود 
    داستانای باحالی بود.........
    ترسناک نبود؟ حتی یه ذره ؟
    تنهام میترسم خوووووب



    نخونش خب :|
    اصلا ترسناک نبود من خودم جنم اگه میشه داستان انسان ترسناک تعریف کن تا واسه جن ها بخونم بترسونمشون
    عه تکنولوژی گریبان جنا رو هم گرفت ؟؟
    یعنی الان بسم الله بگم غیب میشی؟

    وایییی...اینایی که میگی حقیقت داره؟؟؟؟

     

    آوووره خیلیا داستان دارن در موردش
    مخصوصا قدیمیا مثه پدربزرگ مادربزرگامون
    خعلی نوکرم حال داد دلم میخواد ببینمشون ولی نمیشه نمیدونم چرا؟
    چیز جالبی در موردشون نیست
    مثه دوستی با یه حیوون وحشی میمونه من پیشنهاد میکنم خوشت نیاد
    چرا ولی من شنیدم ب ما کاری ندارن

    تا وقتی نبینیشون آره
    یا اگه ناخواسته اذیتشون کنی 
    درکل جالب بود حال داد شب خوندنشون دستتم درد نکنه

    قابلتم نداشت
    سلام  دستت درد نکنه خیلی باحال بود
    ولی به نظر من داستان زنه بایستی واقعی می‌بود چون انگشتر هم بش دادن
    و داستان اون دختر بچه سوالش ذهن من رو هم درگیر کرد واقعا دم عموش گرم
    همه رو خوندی؟
    اون عموئه از کجا میدونست فردا معلمه اینو ازش میپرسه؟
    عمو نبوده خودشو شبیه عموش دراورده هر چی که بوده
  • crazy friends avatar
  • گلادیاتور امام زمان
  • این شبهه ها چیه اخه وارد میکنید من شنیدم فک کنم شیطان تازمان یه پیامبری میتونسته تو اسمان ها بالا بره ولی بعد از یه پیامبری که دقیق یادم نیست کدومه دیگه نمیتونه

    من وارد نمیکنم شیطان وارد کرده حساس نشو ازین سوالای بی جواب زیاد هست
    منم شنیدم ولی نمیدونم چی درسته و چی تحریف نظری ندارم
    خیلی خوبه!واقعا هنرمندانه انتخاب میکنید مطالبتون رو ،جوری که ادم تا تهشو بخونه بعضی جاهاشم چند بارررر!!!!!!
    اینا که همش کپی از سایتای دیگس ولی ممنون از حمایتتون
    کنار هم گذاشتنشون قشنگه !وبتون تک بعدی نیس واین باحالش میکنه !من که وب دیگه ای نیست که دنبالش کنم!!!
    خیلی لطف دارید اصن نمیدونم چرا شما سر میزنید به این وبلاگ خاک گرفته

  • crazy friends avatar
  • مهدی میرزایی
  • ترسناک بود

    بیا بغلم
  • crazy friends avatar
  • واییییییییی خیلی ترسناک بود😓😨😨
  • (c50)(c50)(c50)
    :| تو که دلشو نداری نخون
    یچیزی بذارید آدم بترسه....نه بخنده:/
    همینو شب تنها بخونی میترسی
  • crazy friends avatar
  • الناز بانو
  • سلام خخخخخخخ عجب داستان هایی.  بامزه همشون سعی کن کیفیت داستان نوشتنت رو ببری بالا یعنی یه جور بنویسی ادم باورش بشه این بود دیگه وایی دلم خخخ
    ترسناک بودن کهههه
    بد نبود 

    خوب بود دیگههههه
    اصلا ترسناک نبود

    👻👻👻👻👻👹👹👹👹👹👾👾👾👿👿👿👄👄👄👄👄
    آره سر ظهر خوندیش حتما دور و برتم شلوغ بوده خب خسته نباشی معلومه اینجوری ترس برت نمیداره
    چه جالب بودن ایناخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    نخون شب میترسی
    عمرا
    موقع خواب معلوم میشه 
    من اصلابه اینجورداستانااعتقادی ندارم.....................
    چون میدونم خداهمیشه پیشمه
    خدا هست جن هست شیطان هست همشون تو زندگی ادم تاثیر دارن 
    من کا اصلا نخوندمش  داستان از چه قراره
    جرعت داشته باش بیا بخوووووون
    کمی ترسناک بود ولی بایادونام خدا می تونیم جن ها رو مهار کنیم اگه ایمان به خدا در انسان کمرنگ بشه این اتفاق براش می افته.
    نه ادمای باخدای زیادی با اجنه در ارتباط بودن
    سلام خیلی خوب بود مرسی
    مرسی از نظرت
    در کل خوب بود و الان در خونه تنها ولی نترسیدم من خودم جن دیدم ولی سکته نزدم ولی دروغ چرا زبون بند اومد نیمه شب تو آینه زل زدم و دیدمش با لبخند بدی نگاه میکرد ولی تا لبامو تکون دادم و الله اکبر گفتم رفت
    عه؟ چه شکلی بود؟
    چی بگم تو اون وضعیت آنالیز نکردم صورتشو ولی یه جورایی صورتش سیاه بود انگار از معدن بیرون اومده مادرم گفت خل شدم رفت ولی من مطمئنم دیدم
    آره وجود که داره من زیاد لعاقه ای به دیدنش ندارم :\
    من خودم اصلا به جن اعتقاد نداشتم مثل پسرعمم وقتی اون داستان گفتم به من گفت خیالاتی شدی منم که لجباز گفتم ثابت میکنم نیمه شب به اتاق رفتم تا احضار جن کنم که قبلا خونده بودم چه جوری میشه احضار کرد خلاصه احضار کردم ولی خودم باور نداشتم یه دفعه دیدم از پشت پسرعمم ظاهر شد من زبون بند اومد اونم گفت نقش بازی نکن برگشت که بره یهو جنو دید لال شد خلاصه به خودم اومدم و بسم الله گفتم رفت ولی پسرعمم نمیتونست حرف بزنه بعد یه هفته زبون باز کرد
    خیلی کار خطرناکی کردی اگه بیان اذیتت کنن دیگه دست از سرت برنمیدارن
    و جن ها همیشه بد نیستن کافر و مسلمان دارن و همچنین خوب و بد اون آزاردهنده ها همون کافرا هستن
    منم شنیدم اینارو 
    جن دیدن ربطی به دین نداره و ما نمیتونیم انکار کنیم جن رو چون تو قرآن اومده جالبه بدونید جنی که دست راست شیطان هست نامش هزع است.بچه هارو میدزدن جن هایی به نام الصبیان.
    اسمشون مهم نیست منم نشنیدم جن بچه بدزده فکر کنم خرافاته
    ولی کاش هیچکس جن نبینه،صلوات
    بعضیا ازین راه نون میخورن
    ببخشید راجع به داستان اولی میخوام بگم روایت داریم شیطان به صورت مار وارد بهشت شده ولی فرشته ها تو بهشت ول میگردن میگن شیطان به ظاهر اصلیش برگشته و آدم رو فریب داده چون حرف زدن مار مضحکه ولی من میگم چرا خدا کاری نکرد
    خب خدام حوصلش سر میره هیچ اتفاقی نیفته :))
    ازین سوالا زیاد هست جوابی که راضیت کنه وجود نداره
    بنظرم چون خداست چون دلش میخواست
    بهترین وبلاگه بقیه ی وبلاگها خسته کنندن
    نوکرم
    خعلی خوب بود دمت گرم فقط من دیگه عمرا تنها بخوابم امشب 
    خب تنها نخواب
    هیچ وقت جن احضار نکنین تسخیرتون میکنن😈😈😨
    به این عرفان های عجیب هم نپیوندین که همین میشه
    جواب،بدید حوصلم پوکید
    دادم
    من یه بار احضار کردم واسه هفت پشتم بسه
    اصلا جن گیری یا احضار مسخرس
    و اون یه  نفر نظر داد گفت جنه فکر کنم اسمش عبدالله بود اون داره مارو دست میندازه اسامی جن ها اینان مارز ، کماطم و........
    نکن ای کارا رو
    من به دلایلی این وبلاگ رو دوست دارم
    ۱ مطالبش جالبه ۲ نظر زود میذاره بقیه ی وبلاگا میگن پس از تأیید نویسنده نمایش داده خواهد شد ۶ ماه بعد میبینی هنوز نظرتو نذاشتن ۳ به سوالا پاسخ داده میشه
    من چون کلا کارم با کامپیوتره هر روز نظراتمو تو وقت استراحت چک میکنم
    ممنون
    من شنیدم قبلا جنیان می تونستند از آسمان ها بگذرن ولی چون خواستن صحبت های خدا با فرشته هارو گوش بدن اول روشون سنگ بارید و فرشته ها دنبالشون راه افتادن بعد دیگه نتونستند از آسمان ها بگذرند خدا قدرتشونو ازشون گرفت
    والا نمیدونم
    یه داستان

    این رو پسرعمم بهم گفت اگه راست نباشه عذر میخوام شایدم باشه خودتون قضاوت کنین ولی قسم خورد که راسته
    یه روز نیمه شب با دوستش رفتن پارک داشتن قدم میزدن یهو یه مرد دیدن که با خودش خلوت کرده بود
    پسرعمم گفته ببخشید خلوتتون رو بهم زدیم اون چیزی نگفته حتی نه نگاه کرده
    نه سر تکون داده چند بار پشت سرهم معذرت خواستن هیچی نشده دوست پسرعمم صبرش تموم شده داد زده بیشعور حداقل یه سری تکون بده ما بفهمیم عذرمونو قبول کردی یه لحظه سرشو بلند کرد زل زد تو چشم دوست پسرعمم زبونش بند اومد جن بود اون هی نزدیک میومد اینا عقب میرفتن
    شروع کردن به دویدن پسرعمم هی میگفت غلط کردیم ببخش ولی اون دنبالشون می دوید آخر یادش افتاد یه چهار قل همراهش داره شروع کرد به خوندن وقتی تموم کرد جنه اول یه جیغ وحشتناک کشید بعد غیب شد پسرعمم هی دوستشو فحش میداد که چرا اون حرفو زده
    فکر کنم الکیه
    دوست من هم جن دیده یه بار خونه تنها بود از پنجره بیرون نگاه میکرد از طبقه سوم یهو دید یه شبح سفید رد شد فکر کرد خیالاتی شده بعد رفت آشپزخانه بیرون اومد دید یه پسر حدود ۲۲ ساله رنگش عین گچ چسبیده به شیشه نگاش میکنه رو شیشه پنجه میکنه جیغ زد بیهوش شد بیدار شد دید تو کوچه هست
    همه جن دیدم انگار بجز من
    وقتی بچه بودیم تو نزدیکی مدرسه ی ما یه مدرسه متروکه بود که شیشه هاش شکسته بودن و رنگش تیره بود بچه ها می گفتن اون جا روح هست ما هم کلاس ششمی تو حیاط والیبال بازی میکردیم گفتیم چرت و پرت نگین روح چیه خلاصه تصمیم گرفتیم با دوستام که ۲ نفر بودن یه سری بزنیم با بهونه افتادن توپ تو کوچه رفتیم به اونجا پر میز و صندلی بود یهو یه صندلی افتاد دوستم جیغ کشید ما هم با هزار مکافات ساکتش کردیم یهو شیشه خود به خود شکست و یه چیز سفید مانندی مثل شبه از جلومون رد شد
    خلاصه با عجله رفتیم به مدرسه بچه ها گفتن چی شد روحو دیدین ماهم واسه اینکه نترسن گفتیم چیزی اونجا نبود
    یهو یکی گفت ولی من صدای جیغ عسل رو شنیدم ماهم یه جوری پیچوندیمشون و گفتیم افتاده زمین
    ترسیدید توهم زدید
    حالا هیچی هم نه روح؟
    همه ی دخترای فامیل از جن می ترسن ولی من نه به من میگن دختر شجاع ولی خدا شفاشون بده اینا ترسو هستن من شجاع نیستم به نظر خودم ترسو هستم
    نه؟ تو دخترررررررررررررررررر شجاعی هستیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
    همش تقصیر عسله 
    اونقدر جیغ می کشید ما هر بار سکته میکردیم کم مونده بود بریم کما اینو به دوستم بگو روزی صد بار دعا میکنه جن نبینه میگه شانس ندارم میخوام جن نبینم ولی میبینم ولی بعضیا آرزو دارن ببینن
    همممم دیدن نداره که
    اگه خیلی حرف میزنم ببخشید من کلا پرحرفم معذرت😳😳

    میشه داستان ها رو تازه کنید لطفا؟😊
    من دو هفتس که یه روز تعطیلم نداشتم اصلا وقتشو نداشتم ولی شاید هفته دیگه
    اگه میشه خواهشا مطالب جدید بگذارید لطفا
    بله چشم
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • بابا الکیه من جن دیدم انقدر سرعتش زیاده یعنی نور رو میزاره تو جیبش بعد چطور رسیدنش تا پسرعموی تو اینقدر کم بوده که حتی چهار قلم خونده جنه نیومده سراغش عزیزم لاف زده اصلا من خودم چپ و راست جن میبینم اصلا شدن عضو خانوادم میشناسمشون تازه با دعا اینجور چیزا ازبین نمیرن به این راحتیا نیست اینا مال توفیلم هاست
    آقا من کنار میکشم کلا ازین بحث
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • توهم زده بودید اخه مگه روحم بخاره انگارتاحالا روح ندیدی منم وقتی ازشون میترشم اینطور میشم  اما عزیزم اصلا اینطور نیست 
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • من تاحالا اسم جن ها رو نپرسیدم چون موقعیتش پیش نیومده چون هروقت میبینمشون جیغ میزنم میفرارم😐اما این اواخر برام عادی شدن مخصوصا اینکه ببینی ساعت پنج صبح  همزاد اجیت بیاد بالا سرت ساعت نه صبحم جنی که  عاشق باباته بیاد سراغت و کتک سیرت بزنه معمولا عادت میکنی اما  همزاد اجیم چندبار دیدم اجیم باهاش بازی میکرد صداش تلیهوس نمی تونست خوب بگه منم وقتی جدول اسم همزاد رو گیر اوردم اسمشو در اوردم اسمش تلهوش بود برای همین به اینکه میگن پسوند اسماشون وش داره اعتقاد پیدا کردم شایدم اون یکی اینطور بوده نمی دونم اما من که اعتقاد پیدا کردم اسماشون اینطوریه
    یا خدا من یه دوستی دارم اسمش سروشه یعنی اونم جنه؟
    چندوقت پیش این داستاناروخوندم تاچندشب خوابم نمی برد😱😱
    اینا که جنی شدن رفتن ولی تو حیفی دیگه نخون این داستانارو
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • خخخخخخخخخ

    حتما جنه خخخخ
    اصن باید اسم این وبلاگو بذارم جن شده
    اره راست میگی😉😉
    آفرین بر تو
    یگانه جون خواهشا تلهوش رو توصیف کن میخوایم قیافشو تصور کنیم
    داستان عروسک آنابل رو شنیدید ؟ همون عروسک مشهور جن زده که میگن تو موزه نگهداری میشه رو شیشه اش نوشته دست نزنید خطرناک به نظرتون حقیقته یا خرافات میگن اون عروسک رو روح دختر ۸ ساله ای به نام آنابل هیگینز تسخیر کرده من میگم خرافاته
    والا نظری ندارم فرشته خانوم
    من فیلم کینه رو نگاه کردم یکی از ۱۰ فیلم فوق ترسناک جهان  روح یه زن ناشیانه انتقام میگیره اون زن و بچشو، شوهرش کشته و بعد خودکشی کرده اون زن هرکی بیاد تو خونشون رو اذیت میکنه اونجا یه پیرزن زندگی میکنه با خدمتکارش.
    خدمتکارو میدزده فکشو جدا میکنه پسر پیرزن با همسرش میاد مادرشو ببینه اون دو تا رو هم میدزده میبره به انباری
    جزو معدود فیلم های ترسناک پدر مادر دار (درست و حسابی و با داستان عمیق) هستش
    فیلمای ترسناک کره ای و ژاپنی خیلی خوبن
    اونقدر بعضی آدما بد شدن و به هم بدی میکنن یه جوک نوشته بودن میگفتن شیطان استعفا نامشو به خدا داده توش نوشته خدایا آدم ها اونقدر به هم بدی میکنن و همو فریب میدن من باید پیششون شاگردی کنم . نوکرت شیطان

    بعضیا معتقدن شیطانی وجود نداره این ماییم که انتخاب میکنیم چه کاری انجام بدیم
    و ممکنه چیزی که توی فرهنگ ما بد باشه واسه بقیه خوب و پسندیده باشه و یا برعکس
    بعضیا وقتی کار بدی انجام میدن اصلا ککشون هم نمیگزه 

    بعضی آدما شیطان رو میزارن تو جیبشون
    چه آدمای باحالی
    چجوری شیطونو میذارن تو جیبشون 
    خوب دین همه واسه خودشون مثلا مسیحیا حضرت عیسی رو پسر خدا میدون ما میگیم چرت نگین ولی شاید بعضی چیزای ما واسشون چرت و پرته 
    مثلا چادر
    اوممممممم آره
    من یکبار تو مدرسه داشتم ورزش میکرم که یک صدای شنیدم رفتم تو اهرو دیدم چنده دررفتم
    اوه 
    من عاشق فرشته و یگا نه شدم:)
    قیافه تلهوشم میخوای توصیف کنه؟:)))))
    واقعا؟

    اگه بگن که عالیه منم دوس دارم بدونم
    گمان میکنم به زودی شیطان رو بقچه به دست تو خیابون ببینیم بگیم کجا میری؟ بگه عشق و حال بازنشستگی میر.
    بعیدم نیست
    یه پیشنهاد شبا اگه بخواین ساعت ۲۳ یه سری به شبکه تماشا بزنید یه سریال اکشن فوق العاده داره اسمشم خودتون میفهمید
    تلویزیون که فیلم خوب نداره اصلا
    البته من دوره ی مدرسمو ۸ ساله که تموم کردم بابا بزرگم میگفت یکبار شب از قبرستان داشته رد میشده که یکشونو دیده اون داستان عروسک انابل هم یه دختر بچه ای میمیره بعد از مرگش یک جن با دس خط بچگانه مینویسه لطفا روح من بره تو این عروسک چند سال بعد یک بچه ی فلج به بابای اون دختر بچه که مرده میگه دخترتان دیدم بعد بابا که میگه اون جنه که خودشو شکل دختر من درآورده بعد میگه دختر من که خیلی وقته مرده
    همممممم اینا همش شوخیه 
    خوب شد اون روزگار کوفتی که جن می یدیم گذشت من الآن ۶۰ سالمه آخرین باری که جن دیدم ۴۰ سال پیش بود خوب شد اون روزگار لعنتی گذشت
    آقا یه سوال من که جن نمیبینم جن منو میبینه؟
    سلام 
    داستاناتون اصلن ترسناک نبود 
    شما خیلی شجاعی حتما
    در پاسخ به سوال شما 
    بله جن ها هم ما رو میبینن ولی به شکل تصاویری تار.
    ان ها به ندرت دیده میشن و جالبتر  همیشه ما رو نمیبینن یعنی تا زمانی که به دنیای ما نفوذ کنن
    کلا جای خالی رو با تخیلات خودت پر میکنیا
    ممنون نگار منم از تو خوشم اومده
    آخه آدم کنجکاو میشه تلهوش چه 
    قیافه ای داره مخصوصا با این همه تعریف
    اون فیلم عالیه
    من شخصا هر روز نگاش میکنم اسم فیلم هم فرار از زندان هستش 
    خلاصه : یه پسر خیلی باهوش به نام مایکل اسکافیلد داریم  که پولدار هستش و برادرش لینکلن باروز که احمقه و فقیر 
    مایکل برادرشو مایه ی آبروریزی میدونست تا زمانی که لینکلن یا همون لینک رو به جرم قتل برادر معاون رئیس جمهور دستگیر میکنن و شک مایکل به یقین تبدیل میشه اما بعد از وکیل لینک میفهمه برادرش سهم خودشو از ارث مادرش رو خرج مایکل میکنه و براش بیمه عمر باز میکنه و مایکل تصمیم میگیره بره برادرشو از زندان فراری بده و نقشه زندانو رو بدنش تتو میکنه و بعد برای دزدی به بانک میره و به جرم دزدی مسلحانه به ۵ سال زندان محکوم میشه و به زندان فاکس ریور میره جایی که برادرش اونجا بود 
    دلیل اینکه میخواست برادرشو فراری بده اینه که برادرش محکوم به اعدامه
    جن ها ما رو شبیه ارواح میبینن که در دنیای موازی اونها زندگی میکنیم
    ممکنه جن ها ما رو باور نداشته باشن مثلا بعضیا میگن جن چرت و پرته وجود نداره اونها هم بگن انسان دیگه چیه چرت و پرته همچین چیزی وجود نداره😈👹

    من یه سوال دارم تو سوره الرحمن آیه ی ۲ میگن خدا قرآن را بیاموخت و آیه ی ۳ میگه و انسان را آفرید اگه انسان بعد آفریده شده خدا دقیقا قرآن رو به کی یاد داده؟
    من تفسیر قرآنو بلد نیستم شاید منظور این نبوده 
    مطالبی که گفتم ساخته خودم نبود و از یه سایت برداشتم اگه چرته از صاحب سایت گله کنید نه من😠
    توی سایت؟؟ منبع معتبرتر نبود؟
    اطلاعات از جن به صورت عمومی منتشر نمیشه توی سایت چیزی پیدا نمیکنی
     اگه بخوای بزنید ویدیو سوره الرحمن هم صوتی هم تصویری و ترجمه هم داره
    باش
    علت اینکه کسانی که جن میبینن میگن هوا سرد شد بعد جن اومد اینه که جن انرژی خاصی داره که باعث کاهش مادون قرمز میشه در نتیجه هوا سرد میشه
    چمدونم والا
    (c85)
    خخخخخخ
    تو برو سرچ کن جن یا .داستان جن یا دانستنی هایی در مورد جن یه عالمه مطلب داره تو همشون حرف من هست.
    یه چیزای مشترکی پیدا میشه ولی اطلاعات علمی دقیق نیستن
    مطالعاتی که روشون میشه کاملا محرمانست
    البته ببخشید دیگه تا از چیزی مطمئن نشدم نمیگم😳
    آفرین عزیزم
    یه سوال در همه داستان ها یا خاطره ها میگن چراغ خاموش بود و جن اومد ولی آخه لامپ که تاثیری تو جن نداره من فکر می کردم فقط خورشید اثر داره حالا لامپ اثر داره یا نه؟
    از خودشون بپرس O_O
    جن ها معمولا شب میان صبح ها نمیان معمولا از ساعت های نیمه شب به بعد درسم اون روش های احضار جن باید شب باشه چراغ ها هم خاموش باشه راستی افشین تو تاحالا جن دیدی من شنیدم جن خوبم داریم به نان جن صالح
    نه من ندیدم
    من اخر نفهمیدم جن ها به شکل گربه احضار میشن یا به شکل انسانی که پاهای سم داره
    شاید هر دو شایدم هیچکدوم
    سلام یک وبلاگ هست که میگه شاید جن ها 90% شدن مردن برای همین کسی این دوره زمونه جن نجیبانه به نظرت این وبلاگ راست میگه یا دروغ؟
    ازین به بعد به حرفایی که درمورد جن زده میشه جواب داده نمیشه و نظرات فقط تایید خواهند شد
    + قابل توجه فرشته و خود شما
    ببخشید من بعضی آز کلمات را اشتباه میزنم چون گوشیم یک دفعه قاتی میکنه
    طوری نیست
    اصلا بیخیال نه جن اونقدر احمقه که جونشو به خاطر یه آدم به خطر بندازه نه ما اونقدر شانس داریم جن صالح ببینیم حتما باید یه چیز وحشتناکی گیرمون بیاد
    عه خوب بودن که کلی اطلاعات درمورد  جن بدست اوردم (c15)
    ...
     خیلی چرتن مسخره یکم هیجان بهشون بده
    خود واقعیش وقتی اومد سراغت هیجانو حس میکنی
    از این دعا ها نکن ما کافیه یه بار بگیم جن اون قدر ما رو اذیت میکنه که آدم پشیمون میشه
    :|
    جن رو بیخیال...
    یکی ب من بگه چرا انقد فرشته حرف میزنه عاقاااااا
    جن تسخیرش کرده فکر کنم
    خدایا این جن رو صرفا جهت عذاب ما آفریدی؟
    چپ میره راست میاد جلو چشممون ظاهر میشه با یه لبخند
    تا قیامت بیاد مردم از دست اینا دق میکنن
    نترش حتما تصویر خودت توی آینه ست
    ببخشید احیانا خودتون رو با من اشتباه نگرفتید؟
    نوروز شما پر از جن هایی که فتوکپی شما هستند
    هر روزتان نوروز
    نوروزتان پر جن
    ای جن
    میدانم که .............
    خیلی مرض داری. چرا ظاهر میشی الهی بمیری با اون قیافت خدا دید چیزی پیدا نکرد بیافرینه گفت یه دونه لولو باشه بد نیست
    شاعر ارجمند اینجا حرص می خوره و داره قاطی میکنه
    کم مونده جن رو بکشه
    ترسناک و کمی باحال بود

    سلام این ها همه واقعی هستن چون خودم این هارودیدم ودر خیالاتم آن هارو حس میکنم من از بچه گیم وقتی به زمین یا فرش نگاه میکردم انگار چند نفر داشتن راه میرفتن خیلی باحال بود الان در خونه ام وقتی میخوابم یک نفر به بخاری میزنه میخواد منو بترسونه اما وقتی خیلی خوابم میاد میگم برو اگه رفت که رفت اگه نرفت سوره ی قل رو میخونم دیگه صدا قطع میشه بعضی موقعه ب خوابم میاد و دلداریم دیده ، راستی جنیان شکل های گوناگونی دارن اما نترسین کاری باهاتون ندارن شاید شوخی کنن اما دیگه عزیت نمیکنن مگر آن که دختر باشید 97درصد کاری باهاتون ندارن اما پسر باشی 98 درصد کاری باهاتون ندارن بیشت جنیان مؤنث پسر هارو عزیت میکنن و مؤذکر زن هارو اما ازشون نترسین کاری ندارن اگه ترسیدن نگاشون نکنین و با آرامش بسم اللله بگین
    صاحب وبلاگ مفقود شده است 
    خواهشا اگر او را یافتید به ما اطلاع دهید با تشکر
    بی تربیت
    خوب بود شبمون رو صبح کردیم با خوندن این داستان هههههه
    یعنی از ترس خوابت نبرد؟
    ببخشید ولی هیچ پاسخی نمی دادید
    من فکر کردم جن ها دزدیدن شما رو😀
    واسه همین بازم عذر میخوام😇
    گفتم که دیگه کامنتای در مورد جن رو جواب نمیدم 
    پس چه چیز هایی رو جواب میدین؟
    بالاخره شما  صاحب وبلاگ هستین و ما سوال داریم😀
    من که موظف نیستم جواب بدم
    باشه من که نفهمیدم
    :\
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • مطلب بزار دیگه(c15)(c15)(c15)(c15)(c15)
    هفته دیگه
    پس فردا باید مطالب رو عوض کنی میشه یه هفته☺
    این اولین وبلاگ که نظر ها رو نشون میده هیچ وبلاگی پیدا نکردم مثل این👍👍
    منظورت اون کناره؟
    خب تو مدیریت تیکشو هرکی بزنه میاره
    (c23)
    (c23)
    میدونم ولی میگه نظر پس از تایید نشان داده خواهد شد میبینی ۲ ماه هست نشون نداده آدم حرص میخوره
    خب حتما من خیلی بیکارم هر روز سر میزنم
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • (c15)(c15)چراپست نمی زاری😐گفتی هفته ی دیگه دوهفته گذشت
    اصلا هرکار میکنم پستم نمیاد
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • 😐😐میخوای یه دست کتک بزنمت تا پستت بیاد
    نه اذیتم نکن
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • عخیییی دلم کباب شد
    (c15)(c15)(c15)(c15)
    (c24)
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • میگم چراتو بانظر گذاشتن تو وب من مشکل داری😐کلا تو کل عمرم فقط دوتا کامنت برای وبم گذاشتی 😐یکیشم برای این بوده که گفتی نام کاربریت چیه😐بعد من این همه کامنت برات میزارم😞
    از بس من دوس داشتنی ام
    (c27)
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • نچ وبتو دوس دارم البته توهم ادم باحالی هستی کلا ادمای باحال رو هم دوست دارم حالا بحث رو عوض نکن چرا کامنت نمی زاری😐
    هوم حقته ببندم اینجارو از فردا یه صفحه سفید ببینی فقط
    کلا شما اعتماد به سقفی
    اون قدر این داستان هارو خوندم حفظ شدم
    این همه کار هست چرا داستان تکراری میخونی
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • (c52)(c52)(c52)(c52)شوخیدم ناراحت شدی
    نه بابا ناراحتی کجا بود
  • crazy friends avatar
  • ✣یگانـღـه✢ jb
  • حس شیشمم میگه تو شبیه شخصیت های انیمه ایی هستی😐
    حست اشتبا میکنه منم شبیه آدمام
    Migam mashti fk konm fereshte asheghet shode harshab amareto migire😂😂😂
    نه اینا همشون میخوان سر منو زیر آب کنن
    یا حضرت ساخاریوس سکته کردم نصف شب ساعت ۲ هم خوندمش تا ساعت ۵ صبح خوابم نبرد.
    منم همون ساعتا بود که پستشو گذاشتم تازه داستانای بیشتر خوندم و عکسای بیشتری دیدم
    مشتی قاطی کرده خدا شفاش بده 

    خدا هممونو شفا بده
    نمیشد کمتر ترسناکش کنی من دیگه دستشویی نمیرم
    چرا؟ میترسی یهو چراغ خاموش بشه و در هم قفل بشه؟ :))
    سلام 
    جالب بود . من یه مدت طولانی جن ها تو خواب خیلی اذیتم میکردن طوری که بخاطر جیغ و دادم خانواده بیدارم میکردن اما از وقتی حرز ابودجانه رو نوشتم و دارم خوشبختانه دیگه اذیت نمیشم.  باز هم تو خواب می بینمشون اما اذیتم نمیکنن.  تو خواب هام شدیدا واقعی هستن
    کمتر فعالیت کن دیوونه میشی میفتی رو دستمون
    ببخشید این حضرت ساخاریوس دقیقا کیه؟
    تو داخل وضع من نیستی من تنها تو خونه بمونم لرزم میبره مخصوصا بعد از هالای پوزان.
    اون که نوزادای زنای حامله رو میبرد چرا میترسی آخه؟؟؟ :))
    یه اصطلاح مثل حضرت شعله
    از اون داستان برجکم لرزم بریدن.
    خب نخون مگه مجبوری آخه؟
    سلام من همه رمانهای جنی رو خوندم و فیلم ها رو هم دیدم اگه کسی رمان جدید سراغ داشت لطفا معرفی کنه . رمانهای جالبی مثل هیچکسان،  پسران بد و... مطلب جدید بزارین لطفا
    فیلم کینه به نظرم خیلی مسخرس کلا ژاپن بجز انیمه هاش تمام فیلم هاش مضحکه.  من شخصا احضار 1 و 2 و آنابل رو تر جیح میدم بخصوص آنابل 2 
    نه فیلمای ترسناکشم خوبن
    فیلم ترسناک بخواین فیلم ماما رو پیشنهاد میکنم بد نیست ولی نازنین راست میگه کینه چرت بود مخصوصا اون جن دختر مسخره بود اصلا گریمش خوب نبود
    فیلم آیت یا آفرینش آنابل هم خوبه
    یه سری فیلم های خیلی ترسناک که تنها نبینید اینا هستن
    توطئه آمیز، احضار که در مورد آنابل هست ، حلقه ، درخشش ، ارواح خبیثه ، کابوس در خیابان الم ، پروژه جادوگر بلر و حس ششم که چهارشنبه از شبکه نمایش پخش شد
    سلام
    در مورد این که شیطان چطور اومده
    روایت داریم که موجودی شبیه مار توی بهشت بوده که شیطون اونو گول میزنه و در غالب بدن اون (همین که میگن جن رفته تو جلدش) وارد بهشت شده و آدمو گول زده
    در ضمن ماجرا این نیست که خدا العیاذ بالله حوصلش سر رفته و این صحبتا
    این شرایط فراهم شده تا آدم امتحان بشه که متاسفانه بابامون قبول نشده


    این داستان خودمه... 
    من سنم که کمتر بود توی همدان توی خونه ای زندگی میکردیم که دیوار به دیوارش یه خرابه ی چند هزار متری بود
    من خیلی دوست داشتم داخل اوجارو ببینم ولی هیچوقت نشد
    ولی حتما یه بار بر میگردم و میرم واخلشو میبینم
    خیلی موقع ها میرفتم از روی پشت بوم داخلشو نگاه میکردم
    خیلی جالب بود؛ یه باغ هیلی بزرگ بود به کلی درخت  و یه برکه وسطش که تابستونا پراز غورباقه میشد
    همیشه شبا که از بازی تو کوچه برمیگشتم صدای گربه هارو که شبیه بچه ها صدا میردنو میشنیدم و همیشه مو به تنم راست میشد😄😄😄
    اصل اون چیزی که گیخواستم براتون تعریف کنم این بود که یه بار که داشتم توی خرابه رو میدیدم (باور کنید راست میگم ) یه ببر بالغ دیدم که داشت زمینو بو میکرد و جلو میرفت 
    انگار که داشت دنبال غذا میگشت
    خیلی باحال بود
    هرچی برای بابام و مادرم قسم خردم که واقعی بود بابام میخندید و میگفت بآش ولی باور نمیکرد
    اما مادرم باور کرد که دیدمش و برام تعریف کرد که اونم یه بار که بچه بوده تو حیاط خونشون یه فیل دیده
    در صورتی که حیاطشون به اندازه ی یه فیل نیست
    ولی همون قدری که من مطمئنم که ببره رو دیدم اونم مطمئن بود که فیله رو دیده


    میدونید
    بدترین قسمت این ماجراها اینه که نمیتونی به هیشکی ثابتشون کنی
    ..... 
    مسیح
    جن کافر ترس داره ولی داستانای شما نه شاید واسه آدما ترسناک باشه
    من اصلا نمیتونم انتخاب کنم جن وجود داره یا نه
    چندتا چیز میگم که بترسین آیا میداند  ۸۴% وقتی شما از خواب بیدار میشید اینه که جن نظاره گر شماست آیا میدانید اگر سرتان خارش عجیبی بگیرد نشانه ی این است که جن شمارا نوازش میکند آیا میدانید جن ها علاقه دارند رو مبل یا صندلی بشینند و شمارا تماشا کنند 
    خیلی جالب بود 
    با با انقدر تلاوت نکنین
    بچه ها صاحب وبلاگ باز مفقود شد ای بابا دردسر شده😀
    من زندم
    یه سوال چرا اینهمه جن دیده اینجان ولی یه بار جن نمیاد نظر بده😀😀
    جناب افشین یه جوابی چیزی بده آیا این رفتار با بازدید کنندگان درست است 
    نچ نچ نچ😀
    👎👎👎

    بله درست اسسسست 
    این جن ها قصدشان ترسوندن همین
    اگه دنبال جن تو ایران هستید تو گوگل بزنید کلبه وحشتبندر انزلی البته همه حرفاش دروغه
  • crazy friends avatar
  • آواتار کورا
  • خیلی ترستانک بودن واقعا من حتی توی روز روشن خوندم ترسیدم حالا چه برسه شب تنها بخونم که سکته می کنم به خدا . اتفاقا یه شب حدود چهار ماه پیش من یه برادر هشت ماهه دارم که اون موقعه فقط چهار ماهش بود همون خونه بودیم هرکدوم مون به کاری مشغول بودیم من کنار تلویزیون نشته بودم داشته ریاضی حل می کردم مادرمم داشت جایی واسه برادرم آماده می کرد و پدرم از کمی دورتر از ما بود برادرم بین من و مادرم بود و هردومون یه کمی ازش دور بودیم برادرم داشت بازی می کرد که یه دفعه به برادرم نگاه کردم دیدم‌ برادرم یه جوری دست و پا میزنه انگار یکی داره اونو خفش میکنه منم خیلی ترسیدم واقعا برادرم قرمز شده بود داشت گریه می کرد ولی صداش در نمیومد منم یهو گفتم بسم الله به نام خدا یه دفعه برادرم صداش دراومد خش کرد از گریه مادرو پدرم گفتن پی شده منم همه چیزو گفتم وپدرم گفت که اون شبه بوده وباید چاقو بزاریم کنارش دیگه اون شب به بعد من و مادرم و پدرم برادرم را تنها نگذاشتیم . مادرم میگه بعضی وفتا شبه از دوست داشتن زیاد اون بچه را خفه می کنن لطفا به من بگین این اتفاقی که واسه برادرم افتاده است واقعا چی بوده به اگه دروغ بگم واقعیت داره دیگه همیشه قرآن کوچکی میزارم کنارش.
  • crazy friends avatar
  • آواتار کورا
  • میدونید همه ی حرف های شما درسته ولی من در کل آدم ترسو هستم من خیلی داستان های جنی و فیلم های جنی دوست دارم ولی وقتی می بینمش یا میشنوم از ترس پیش پدرومادرم می خوابم مادرم میگه که تو اینقدر ترسو هستیچرا نگاه میکنی منم میگم دوست دارم خب . من پدر بزرگم حتی جن سراغش اومده و واسه من تعریف کرد و حتی که اونو گرفته وباهش همه کار خونه را انجام داده.
  • crazy friends avatar
  • آواتار کورا
  • به نظر من این فیلما خیلی ترسناکن ها مثل:فیلم حلقه و ۱ تا آخرش و فیلم آنابل ۱و۲ و فیلم شوم ۱تا آخرش.میدونید من همه این فیلم رو دیدم  اولین شبی که فیلم ترسناک دیدم فیلم جن گیر بود که اصلا ترسناک نبود واقعا ترسناک نبود ولی این سه تا فیلم واقعا ترسناک بودن که وقتی نگاه میکردم اونم شبها واقعا از ترس می رفتم پیش مادرم می خوابیدم ولی مادرم میگه هیچ کدوم ازاین فیلما ترسناک نبودن به جز فیلم جن گیر ولی واقعا ترسناک نبوده بلکه اون فیلم های بالا خیلی ترسناک بودن

    سایت عالی با داستان های جدید زمانی که داستان هارو می خوندم احساس کردم کسی نزدیک پامه وقتی تکون دادم چیزی مثل مو سر احساس کردم بعد حرارت نفس هاشو روی پام احساس کردم اه اه فکر کنم پام جنی شد 
    داداش این داستانه که یه مدتی میزاشتی چی شد؟ اسمشو یادم نمیاد
    عالی بود فقط خدا نصیب نکنه خخخ دیشب تنهام بودم خیلی ترسیدم /:
  • crazy friends avatar
  • علیرضا آهنی
  • من نترسیدم !
    اصلا ترس نداره قربونتون برم من شب ساعت دو خودم تنها تو اتاقم خوندم ترسم نداشت مامان بابام هم خونه نبودن  راستی اینم بگم من جن رو دیدم اونم خونه پدربزرگم یک داد کوچیک زدم و دو سوره خوندم ولی غیبش زد ک ناراحت شدم گفتم ای کاش باهاش عکس میگرفتم ک نگرفتم امیدوارم همه جن و روح ببینن الهی امید ممنون افشین جان بچه ها هر کی
     میخواد جن ببینه بیاد ملایر میبرمش یکجا ک تا اخر عمرش مدیون من میشه سپاس
    باو اگر خواستی جن ببینی بهم بگو چندتا راه بهت میدم ک واقعا جواب میدن ما هم ثواب گیرمون میاد دوتا راه دارم اگر میخوایم بگین تا بهتون بدم 
    اوتارکورا لطف کنید اون جن رو برام بفرستید کار های خونه ی ما رو انجام بده حداقل وقتی بیام از جایی خونه مرتب باشه مخصوصا اتاقم آدرس اون جن رو بده من برم پیشش اخ من عاشق جن دیدنم 
    من ک اینارو میخونم زود خوابم میبره از ترس😁
    الکیه

    اقا ما  یک سوال داریم 
    میخوام بدونم جن چطور عروسی میگیره ؟ خاک تو سراشون منو دعوت نمیکنن من عاشق جن دیدنم راستی ناموسا شما ها از جن می‌ترسید من از بس ک تو ذهنم هستن شبا خوابشان رو میبینم کلی هم کیف میکنم دمتون گرم جن دیده ها 
    عزیزم میسا بیا ملایر ببرمت یک جا جن ببینی البته اینم بگم ک باید اول بهشون بگیم میایم سراغتان راستی میسا چند سالته ؟
    دستت در نکنه نازلی جون ای کاش بیایم ملایر راستی کیک و شیرینی اینا رو هم ببریم براشون با اجازت 15 سالمه و شما
    خخخخخ من 19 هنوز برات زوده جن ببینی 
    افشین 
    بله؟
    چ عجب جواب دادی ؟ اصلا زنده هستی 
    اره
    میگم یکم از تخیل بیا بیرون همش پرت و پلا میگی
    خیلیم دوستیم باهم
    اره جون عمت 
    بازم داستان می نویسی ؟
    نه من کی داستان مینوشتم که یادم نیست؟

    اوکی ممنون 

    اصلا ترسناک نبود من اصلا دوست ندارم جن ببینم ولی خوب بود طبیعی جلوه کرد ممنون ازت افشین
    واقعا جالب بود ولی بیشتر از داستان هالای پوزان خوشم اومده ،هیچوقت هم تو زندگین از این اتفاقات برام نیفتاده ولی جن دیدم
    LOL
    باحال بود
    واسه چی میترسین؟
    ترسناک نبود ک
    وا
    -_-
    ^-^
    من انابل 2 رو اول دیدم خیلی بی مزه بود ولی انابل یک ترسناک بووووود!!!
    فیلم احضار هم همینطور
    یا ابرفرض از ترس حامله شدم...
    حاجی پشماااااام ://////۶
    پس از مدت ها برگشتم تا دوباره از زندگی سیرتان کنم 😀
    توطئه آمیز خیلی جالب بود ، توصیه میکنم ببینید  یو ها ها ها 😂
    میدونستین آنابل وجود داره؟ 😈
    فیلم ماما هم جالبه 😁
    من وقتی فیلم ترسناک شروع میشه = 🙉
    وسطای فیلم =🙊
    آخرای فیلم = 🙈
    و پس از ۲ ساعت بعد اتمام فیلم ساعت ۴ صبح = 😶
    صدای افتادن چیزی میاد =😱
    و مثل مشنگا دوباره فیلم ترسناک میبینم 
    خودتو نکشی خب نبین فیلم ترسناک
    با سلام 
    هر ژانری بگی بودن ولی ترسناک نبودن
    ولی جدا خندیدم 
    گرده هام کنده شد
    سلام دوستان من ۱۵ سالمه اسمم هستی
    کل مطالب رو خوندم دست شمادرد نکنه آقا افشین 
    من عاشق کارها و چیزای ترسناکم و هرجای ترسناکی که تو ایران بوده تقریبا رفتم و البته عروسک آنابل واقعی رو هم در موزه دیدم که باید بگم واقعیت داره
    یه داستان از زندگیه خودم میگم که واقعیه 
    من حدود ۷ سال سن داشتم و یه دوست به اسم رضا که ۸ سالش بود مثل همیشه داشتیم از تخته ویجایی که درست کرده بودیم استفاده میکرد که به جای این که این بار حلقه رضا روی تخته حرکت کنه برقای مدرسه ای که خونه ی رضا اینا توش بود روشن شد ماهم به خواطر این کهمامانش تازه زایمان کرده بود شب اینجا بودیم 
    خلاصه رفتیم بقارو خاموش کردم رفتیم توی پشت بوم مدرسه که اتاق انبار و برقش خاموش کنیم 
    ولی وقتی اومدم بیرون بای رضا رو دیدم که بدو میاد بالا گفت اینجا چکار میکنید رضا کو گفتم تو اتاقه نگا کردیم دیدیم لب پشت بوم وایساده بابای رضا رفت که اون و بیاره این طرفت از پشت بوم خونه بقلی یه چارد یا پاره اومد رضا دور کمر رضا صاف انداختش پایین 
    البته الان اون مرده و من افسردگی گرفتم باد هم نمیومد که بگی باد زده ولی من مطمعیینم که یه دود سیاه اون شب دیدم که پارچرو داست میکشید
    به هر حال اون الان زیر خاکه تو بهشت زهرا قطعه ۱۲ ردیف سوم رضا مهمان دوست میتونید برید ببین
    چند تا جای ترسناک ایران رو بهتو معرفی میکنم امید وارم خوشتون بیاد 
    مشهد:جنگل جیق در قسمت شمالی مشهد که به گرگان نزدیکه جنگلی وجود داره که شبانه روز از آنجا صدای جیق خارج میشو هر چند از نظر بومیان محلی این صداها برای تعداد زیاد جیر جیرک هاست
    مکان نامشخص:جنگل ابر -روستای بهمن نما از مکان دقیق این جنگل اطلاعاتی ندارم ولی طرف های جنوب کشور هستش در این روستا ۹۱ خانه روستایی وجود دارد که خالی از سکونت است زیرا به گفته برخی کسانی که در انجا زندگی میکردن حدود نصفی از آنها مفقود شده و بعد از چند وقت در حالی که خود را حلق آویز کرده بودن پیدا شدند 
    و تا اکنون هر کس پا به انجا گذاشته برنگشه 
    خانه ای در باتلاق:این خانه در تبریز واقع شده که جنسی از چوب داره در این خانه ی قدیمی به نوبت ۵ نسل زندگی کردند و نفر پنجم این خانواده بعد از مرگش طبق وصیت نامه ای که نوشته بود خانه را فروخت خانه را یک خانواده شهری خریدند که ۲ فرزند داشتند بعد از حدود یک هفته پسر بزرگ تر خود را بی دلیل میکشد و خواهر کوچک تر خود و خانواده خود را به دار می آویزد پس از آنها خانه به زن و شوهر جوانی فروخته میشود بر اساس گفته آن دو شب اول تا ۷ روز بعد خوب بوده ولی کم کم با جا به جا شدن وسایل خانه و شنیدن صدای عجیب از بالکن باز و بسته شدن خودکار درب ها از آنجا نقل مکان میکنن تا کنون چندین نفر به آنجا رفتند خیلی ها شون زنده از آن خانه ها بیرون نیامدن و چند مجروح در آنها بوده که گفته های ۹۰ درصد این خانواده ها یکی بوده است اکنون این خانه متروکه است و سال هاست کسی به آنجا نرفته
    بچه ها اگر از مطالبم خوشتون اومده بگید تا آدرس لینک تلگرامم و بدم بیاید توش خر روز از این چیزا میزارم از جاهای ترسناک گرفته تا احضار و افسانه و ....
    خیلیییییییییییییییییییییییییی باحال بود دگم داستان جدید بزارین خب من خیلی دوست داشتم با اینکه یه کوچولو ترسیدم و خرافاتی شدم عالی بود دمت گرم  :)
    باشه حتما
    انجا چرا کسی جواب آدم و نمیده مدیر نداره اینجا آهییی
    نه نداره
    چی میگی تو اصلا :|
    سلام چطورین؟
    هستی خانوم لینک تلگرامت رو بده ما هم تشریف بیاریم ممنون میشم 
    عاغا من ی سوال دارم چرا این افشین فقط ب فرشته جواب میده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:::::
    عالی بود 
    باسلام
    من پدربزرگم دعانویس بود ، برادرم هم دعانویسه
    من چندسال دنبال گنج و این چیزا بودم ، برای همین مجبور شدم برای شکستن طلسم و .... به دعا و طلسمات و.... رو بیارم
    ی روز درحال تمرین بودم تا از اجنه برای پیدا کردن دفینه کمک بگیرم
    ساعت حدود ۱۲ شب بود و من تو شهر کرمانشاه محله الهیه ، تو خونه یی مشغول تمرینات خاص بودم
    اینروهم بهتون بگم که من زیرنظر ی استادی که سید صداش میکردیم بودم و اون راه و چاهو بمن یاد میداد
    سرتونو درد نیارم ، همینطور که نشسته بودم ناگهان دیدم دونفر مرد قد بلند قوی هیکل و خیلی خوش چهره ، با لباسای یکدست سفید ، وارد شدن و هرکدومشون یکی از دستای منو گرفتن و انگارکه منو داشتن بجایی میبردن...
    من هیچ حالت ترسی نداشتم ، اصلا نمیدونستم اینا کی هستن و کی وارد شدن، فکر میکردم دونفر آدمن
    هرچی سعی کردم دستمو از دستشون بیرون بیارم ، ذره ای موفق نشدم و حتی نمیتونستم حرف بزنم انگار لال شده باشم
    چون اونا بظاهر آدمای خیلی مثبتی بودن ، من دیگه مقاومت نکردم و باهاشون رفتم
    اونا منو از جاهای عجیبی عبور میدادن ، کوههای قرمز ، سرزمینهای بی نهایت قشنگ با نوری که انگار عین کره میشد خوردش و از خوردنش چنان حالتی بهت دست میداد که از شدت شادی نزدیک بود زهره ام بترکه و بمیرم
    رسیدیم به ی جنگل مانندی ، ازونجا رد شدیم رسیدیم به ی کاخ عظیم عجیب که انگار کلش از طلا یا الماس خیلی خیلی درخشان ساخته شده بود
    رفتیم داخلش
    البته بگم که من خیلی خیلی خلاصه میگم و اگه بخوام توضیح بدم شاید صدصفحه فقط حالت کاخ و اطراف و پیرامونش بشه ، تا برسه به چیزای دیگه
    رفتیم داخل کاخ ، باورتون نمیشه ، همه جا عین الماس میدرخشید....
    به اتاقی وارد شدیم که تخت بزگی درون بود
    من میگم اتاق ، اما شاید حدود ۳۰۰ ، ۴۰۰ متر بود
    روی تخت مردی زیبا با ریشی بلند و چهره ای عجیب باوقار با پیراهنی سفید نشسته بود و انگشتری بزرگ با نگینی سرخ در انگشت دست چپش بود
    وقتی منو روبری او ، روی زمین نشوندن ، رفتن عقب
    اون شخص بمن سلام داد و خوش آمد گفت بهم گفت : ازما چی میخوای؟
    منکه انگار دوباره زبونم بازشده بود ، در حیرت بودم و نمیفهمیدم چه منظوری داره
    جواب ندادم چون غرق در هیبت و حیرت بودم
    اون مرد دوباره ازم پرسید : ازما چی میخوای؟
    من ترسیده بودم و فکرکردم شاید مزاحمشون شدم یا مثلا شاید مشکلی براشون بوجود آوردم 
    گفتم هیچی
    بمحض اینکه گفتم هیچی ، دیدم تو خونه خودمونم و استادم و همه دوستام بالای سرمن
    ناگهان ازجا پریدم و گفتم چی شده؟؟؟؟؟
    اونا بمن گفتن که تو ۲ روز بیهوش بودی و اونا به استادت خبر دادن و تمام این مدت ، اونا مراقبم بودن
    بلافاصله داستانو برای استادم بطور کامل تعریف کردم
    استادم چهرش سرخ و بی اندازه ناراحت شد و گفت اون شخص پسر ضعفر و پادشاه جنها بوده و تو هرچی ازش میخواستی درجا قبول میکرده حتی اگه تمام گنجای کرمانشاهو میخواستی
    و گفت این واقعه بندرت و  خیلی کم اتفاق میفته و علتش حالت و موقعیت کواکب و تقارن خاص شرایط زمانی— مکانی و نوع دعایی بوده که تو خوندی
    ازین داستان بیش از یکسال گذشته و زمانیکه بهش فکر میکنم انگار همین الان جلوی چشممه


    باسلام خدمت همه دوستان عزیز مخصوصا ادمین گرامی و تشکر از سایت و مطالب زیباتون
    من آرش هستم و داستان واقعی بالا را برایتان ارسال کردم
    بنده سالهای زیاد با اجنه و امور ماوراءالطبیعی مرتبط بودم و بسیار با اجنه برخورد داشته ام و حتی یکنفر از آنها در دوره دانشجویی ام در شهر اصفهان ، استادم بود
    اگر مایل بودید برخی از اتفاقاتی را که برایم رخ داده را در بخش داستانها ذکر فرمایید
    ضمنا تمام تجارب بنده صددرصد واقعی بوده و امکان آزمایش آنها برای همه وجود دارد
    باتشکر
    آرش واقعی واقعی هستن؟
    از بچگی آرزو داشتم جن ببینم  و میدونم که نمیترسم  
    عالی بود ولی خوب من آدم ترسویی ام ولی اینطور استان هارو دوست دارم مدیر سایت لایک به وجود طلاییت
    مچکرم
     من که اصلانترسیدم این داستانابدردبچه هامیخوره خخخخ
    من خودم ترسیدم نصف شب خوندم نه ساعت 11 و نیم صبح
    اونم تنها بودم توی خونه
    منم وقتی زابل بودم تو روستامون توی اتاق بالا اونم زیر شیرونی پدرم رو میدیم که داره کتکم میزنه بدنم کبود میشد 12سال سن با خوندن اینا راه حلی برای مشکلم پیدا نکردم هرشب بدنم کبود میشه دیشب یکی گلومو گرفت کسی دعا نویس سراغ داره دعا نویس خوب اگر میخواین پولم بهش میدم کسی هم باورنداره شششماره بده عکسم رو بفرستم
    به جان مادرتون کمکم کنین دستام میلرزه توی ششششششهر هم یک نفر که بدنش پرسیاه داره پشت کوشش هم بال داره دماغ نداره چشم قرمز فقط داره بادندون تیز هرشب بایک استخون کتکم میزنه اگه توی چابببببببببهار دعانویس هست تایک میلیون بهش پول به خدا قسم 09155122134شمارمه به خدا کمکم کنین همه جا دارم پست میگذارمممممممممممممممممم
    منم وقتی زابل بودم تو روستامون توی اتاق بالا اونم زیر شیرونی پدرم رو میدیم که داره کتکم میزنه بدنم کبود میشد 12سال سن با خوندن اینا راه حلی برای مشکلم پیدا نکردم هرشب بدنم کبود میشه دیشب یکی گلومو گرفت کسی دعا نویس سراغ داره دعا نویس خوب اگر میخواین پولم بهش میدم کسی هم باورنداره شششماره بده عکسم رو بفرستم
    به جان مادرتون کمکم کنین دستام میلرزه توی ششششششهر هم یک نفر که بدنش پرسیاه داره پشت کوشش هم بال داره دماغ نداره چشم قرمز فقط داره بادندون تیز هرشب بایک استخون کتکم میزنه اگه توی چابببببببببهار دعانویس هست تایک میلیون بهش پول به خدا قسم 09155122134شمارمه به خدا کمکم کنین همه جا دارم پست میگذارمممممممممممممممممم
  • crazy friends avatar
  • عاشق دل شکسته
  • سلام .افشین جون واقعا ازت ممنون عالی بودن...شاید برای ما ترسناک نباشن که نیستن ولی اگه تو اون شرایط قرار بگیری یه چیزه دیگست......ما هم قبلا خونمون جن داشت اما یه خانواده بودن .خیلی دوست داشتن موهای مامانم رو نوازش کنن. بعد همهجا برامون پول میزاشتن . زیرفرش.تو ایوون.تو سرخ کن . همش هم 50تا100تومنی میزاشتن خیلی خوب بودن بچه بودن اما بعد از مدتی یه بزرگ هم بهشون اضافه باقدی بلند و سیاه .خیلی دوستشون داشتم محل زندگیشون هم تواتاق مامانم اینا بود.شاید اولش ترسیده بودم . اعتراف میکنم ترسیدم ولی بعدش عادی شد .دوستتون دارم ممنون از داستان های خوبتون.
    سلام دوستان 
    یه سوالی بد من و درگیر کرده این افشین چرا کلا جواب فرشته رو میده فقط
    سلام محمد جان من دعا نویس میشناسم ولی نه تو زابل اگر میتونی تا همدان بری تا بهت آدرس بدممن خودم رفتم پیشش جواب هم گرفتم البته خودمم میتونم کمکت کنم چون دوره هاش رو پیش همین شخص دیدم البته اینم بگم که من خونم تو تهرانه اگر خواستی بگو تا آدرسش رو بهت بدم
    من این وبلاگ پایینی رو زدم که برم توش زدم ثبت نام کردم بعد کد امنییت و ایمیل و کلمه ورود و میزنم میگه اشتباه شده 
    چکارش کنم برم توش
  • crazy friends avatar
  • عاشق دل شکسته
  • افشییییییییییییییییییین کجایی تو . نمیخوای مطالب رو عوض کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ افشیییییییین .


    هستی جون منم خواستم عضو شم نشد فک کنم مشکل از خودشه



    برو مطالب این وبلاگمو بخون midnight.blog.ir
    سلامه هستی من الان چابهارم
    فردا مدرسه ها شروع میشه اگه میشه شماره 
    اون دعا نویس رو بفرست 
    به امام حسین حرفام دروغ نیست 
    اگه خودتم دوره اش رو دیدی میتونی برام
    دعا بنویسی هرچقدر پول بشه میدم 
    مامان بابام هم هفته ای یک مراسم دعا منو میبرن پیش 
    شیوخ نتیجه گرفتم 
    ولی نگه نمیداره
    اگه دعا رو میفرستی 
    شماره کارت بده برات پول بفرستم
  • crazy friends avatar
  • عاشق دل شکسته
  • محمد عزیزم اگه میتونستی بیای اهواز یا تبریز آدرس بهت میدادم اونا که من میشناسم محشرن ولی الان صبر کن . یه دعا الان میزارم ....... انجامش بده ببین نتیجه میگیری یا نه.......... اگه نتیجه گرفتی همین جا پی بده .......من نمیدونم الان میتونم پی بدم یا نه چون نمیتونستم الان باز شد واسم . اگه نشد هر روز سر میزنم اگه بازبود درجا برات میفرستم . دیگه خودت حواست باشه ...........منم 15 سال بیشتر ندارم مدرسه هاهم  ک باز شده زیاد سر نمیزنم ولی برات میفرسمتش . هر روز یه سری بزن .
  • crazy friends avatar
  • عاشق دل شکسته
  • محمد.برات پیگیرشدم خوب گوش کن؟
    از خونتون کسی نماز میخونه؟
    جن ها در صورتی آدمو اذیت میکنن که خود آدم اونا رو اذیت کرده باشه. برای مثال ممکنه میری حموم آب داغو بدون صلوات باز کنی و بچه هاشونو کشته باشی . یا با همین دعا نویسی هایی که میری به عضو خانوادشون صدمه زده باشی . خب این کار اصلا با دعا نویسی حل نمیشه .
    1.سعی کن هیچ وقت تنها نباشی . و تو خونتون نماز خون نماز باشه
    2.باید مکان زنگیتون رو عوض کنید چون جنها نمیتوانند با انسان ها نقل مکان کنند.
    3.سوره هایی که به چهار قل معروفن . کافرون .اخلاص. ناس و فلق.بخون.حتما
    4.آیه 83 سوره آل عمران رو باصدا بلند بخون که ازت دور بشن .ذکر صلوات هم مهمه
    5. این خیلی خیلی مهمه . با فاتحه الکتاب با سوره ناس وفلق تعویذ کن. هرکدوم 10بار و این سوره هارو با مشک و زعفران روی ظرفی بنویس و برای خوردن و وضو و غسل باید ازش استفاده کنی . یعنی بعد از این که دعا رو روی ظرف نوشتی از آب پر کن . بخور . وضو بگیر و غسل کن این کارو سه روز انجام بده حتماااا از دستشون راحت میشی.
    شیاطین دوسته هم هستن . جنی و انسی .جنی با گفتن لاحول ولا قوه ال بالله العی العظیم از انسان دور میشه ولی انسی با صلوات


    برای پناه بردن از شیاطین جن
    بسماالله الرحمن الرحیم . وبعد سوره ناس و فلق رو میخونی



    یادت باشه دیگه پیش دعا نویس نری اونا که بفکر تو نیستن فقط میخوان پول بگیرن .

    اونا ب جن ها اسیب میرسونن و بیشتر آذارت میدن

    این کارارو حتما انجام بده پشت گوش ننداز عزیزم . ایشالله نتیجه میگری. البته ناگفته نماند با این کار ها حتما از شر جن و آزارو اذیت راحت میشی ولی مطمن باش توهمات و ترسی همراه تو هست . که میتونی بر اونا غلبه کنی یا ب یک روانپزشک برای غلبه بر ترس و توهمات مراجعه کنی ...........اسه منم شادی کاری داشتی بازم بگو عزیزم
  • crazy friends avatar
  • عاشق دل شکسته
  • افشییییییییییییین دمت گرم .عالی بودن . ولی مطالب اینجا بهتر بود .
    (c17)
    محمد جان من شما نیازی نیست که به من پولی بدی فقط کافیه نعل اسبی رو که اسب باهاش راه رفته پیدا کنی و با پنج بار خواندن آیت الکرسی به اون اون رو آتیش بزنی کار بار آیت الکرسی رو روی بگه بنویس و و چهار طرف اتاقت بزن اگر نشد خبرم کن تا بهت بگم
    محمد نعل اسب رو حتما باید زیر ذغال بزاری گفته باشم اینم بگم که امکان داره مشکل از خونه هم باشه تا نبینم متمیین نمیشم اگر تونستی یه سر بیا پیشم
  • crazy friends avatar
  • عاشق دل شکسته
  • هستی آبجی . دعا نویسی بلدی . یا یه آشنا میشناسی . توروخدا هستی کمکم کن ............ اگه میتونی بهم بگو که دردمو بهت بگم ......... توروخدا هستی اگه میتونی کمکم کن
  • crazy friends avatar
  • محمد و مارال
  • همش چرن 

    محمد همه حرفات چرن و پرته خودم تحقیق کردم 
    اینقدر هم افشین رو اذیت نکنید بابا 
  • crazy friends avatar
  • عاشق دل شکسته
  • ببخشید آقا یا خانم محمد و مارال !!!!!


    اولندش افشین که اصلا نیستش . اصلا معلوم نی زندست یا مرده .

    دومندش حتما باید ((((( چرن و پرته))))) حرفه بقیه رو به روش بیااااری؟؟؟؟

    بزار هرکی توحاله خودش باشه
     
    بعدشم شاید راست بگه . ما که قضاوت نمیکنیم زود....!!!!!!
    بگو عزیزم من دعانویسی بلدم همه چیرو پگو ببینم باید چکار کرد برات
    راستی محمد همیشه زیر سرت چاقو بزار و این که همیشه و هرجا مخصوصا موقع خواب یه چاقوی زامن دار ترجیها توی جیبت داشته باش
  • crazy friends avatar
  • عاشق دل شکسته
  • هستی . راستش من با یه پسری دوست شدم . که دیوانه وار دوستش داشتم اما ب دلایلی جداشدیم.......

    اما من خیلی دوستش دارم . میخوام اگه دعایی چیزی هست که علی م عاشقه من بشه..


    دیونه و بیقرار من بشه. اون عاشقه من بود میدونم ولی از عشق و غرورش . غرورو انتخاب کرد. میتونی کاری کنی من بهش برسم. اگه میتونی بهم بگو . نمیتونی بگو تا یه مورد دیگه رو بهت بگم . ولی توروخدا یه کاری کن عاشقم بشه و من ب عشقم برسم

  • crazy friends avatar
  • محمد و مارال
  • عاشق دل شکسته سرت تو کار خودت باشه بچه جون من خانومم بعدشم افشین وقت نداره این چرت و پرتای شما رو جواب بده یا الا زندس و هر روز میاد 
    ( تو تخیلی باش عاشق دل شکسته اینقدر هم توهمی نشین
  • crazy friends avatar
  • یــ🦋گـ🌈 ـانـ🌞ـه
  • (c11)سلومم بی معرفت

    چه خبرا ؟خوبی؟
    (c15)



    (c49)از نظر من اسم اینجارو بزار خانه ی جادو نونت توروغنه
    چه دعانویس های خوبیم میاد تو وبت
    (c52)ازشون بپرس برای نابود کردن معلم ریاضی چه راهکارهایی وجود داره
    اینا خل شدن همشون توهم زدن
    از دستشون یه مدت کامنتارو بسته بودم
    سعی کن از ریاضی خوشت بیاد اونوقت از معلم ریاضی هم خوشت میاد
    X
    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    crazy friends

    if you have crazy friend you have everything ...

    if you have crazy friend you have everything ...

    هوا چطوره؟ my city
    music
    James horner
    My Immortal Evanescence
    music
    James horner
    James horner FOR THE LOVE
    music
    James horner
    Whithin-Temptation Forgiven
    آخرین نظرات
    نویسندگان